پنجشنبه سی ام فروردین 1386- 6:1 - حسین متقی فر
سال 1358، اولین نشانه ها ی ناراحتی جسمی و آشکار شدن علائم سرطان خون در سهراب بود. او دی ماه همان سال جهت درمان به انگلستان رفت و اسفند به ایران بازگشت. اما اول اردیبهشت 1359 ، ساعت 6 بعد ازظهردر بیمارستان پارس تهران با دنیا وداع کرد. سهراب سپهری، مردمی تمام قامت است با روحی بزرگ که برای چون منی نقشها در خاطرات دور و نزدیک دارد. آشنایی با او پنجره های تخیل و نو اندیشی را برایم در سنین نوجوانی باز کرد، با سهراب بودن، طی کردن لحظه های خوش زندگی است. محل تولد سهراب باغ بزرگی در محله دروازه عطا بود. سهراب درباره محل تولدش می گوید : " ... خانه، بزرگ بود. باغ بود و همه جور درخت داشت. برای یادگرفتن، وسعت خوبی بود. خانه ما همسایه صحرا بود . تمام رویاهایم به بیابان راه داشت... " هنگامی که به مدرسه رفت، آسمان سیاه بود:" ... مدرسه، خواب های مرا قیچی کرده بود . نماز مرا شکسته بود . مدرسه، عروسک مرا رنجانده بود . روز ورود، یادم نخواهد رفت : مرا از میان بازیهایم ربودند و به کابوس مدرسه بردند . خودم را تنها دیدم و غریب ... از آن پس و هربار دلهره بود که به جای من راهی مدرسه می شد.... " و هنگامی که از مذهب می گوید، اذانش را باد گفته است بر سر گلدسته سرو:" ... در دبستان، ما را برای نماز به مسجد می بردند. روزی در مسجد بسته بود . بقال سر گذر گفت : نماز را روی بام مسجد بخوانید تا چند متر به خدا نزدیکتر باشید. مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد و من سالها مذهبی ماندم. بی آنکه خدایی داشته باشم ... " کار هم می کرد، به واقع زندگی و شعرش آمیخته ای جدانشدنی است" خرداد سال 1319 ، پایان دوره شش ساله ابتدایی. دبستان را که تمام کردم، تابستان را در کارخانه ریسندگی کاشان کار گرفتم. یکی دو ماه کارگر کارخانه شدم . نمی دانم تابستان چه سالی، ملخ به شهر ما هجوم آورد . زیان ها رساند . من مامور مبارزه با ملخ در یکی از آبادی ها شدم. راستش، حتی برای کشتن یک ملخ نقشه نکشیدم. اگر محصول را می خوردند، پیدا بود که گرسنه اند. وقتی میان مزارع راه می رفتم، سعی می کردم پا روی ملخ ها نگذارم...." در آخرین روزهای اسفند سال 1339 سفری به دهلی کرد و پس از اقامتی دوهفته ای در هند به تهران بازگشت. تیرماه سال 1341، پدر سهراب فوت کرد: " ... وقتی که پدرم مرد، نوشتم : پاسبانها همه شاعر بودند. حضور فاجعه، آنی دنیا را تلطیف کرده بود. فاجعه آن طرف سکه بود وگرنه من می دانستم و میدانم که پاسبان ها شاعر نیستند. در تاریکی آن قدر مانده ام که از روشنی حرف بزنم ..." اکنون، آرامگاه او در صحن امامزاده سلطان علی، روستای مشهد اردهال واقع در اطراف کاشان است. فضایی ساده و دوست داشتنی خارج از هر گونه دخل و تصرف ها ، بر سنگ قبر او نوشته اند: ... به سراغ من اگر می آیید خدایش بیامرزدش، نشانه ای بود در زمین برای اهل اشاره.
نرم و آهسته بیایید
مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من ...
+
|
سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386- 5:31 - حسین متقی فر
سرگرمی ها این چند روزه، خسته ام کرده است. گرفتاری از آدم هیچ می سازد. نه سوژه ای هست و نه حوصله ای برای نوشتن، باران هم که ببارد همه چیز بارانی می شود. وقتی خیس باشی باید طبیعت را حس کنی و نفس بکشی مخصوصا که باد از استوا بوزد.
بنابر این وقتی خودت نتوانی بنویسی و دلت نخواهد که دریچه ات خالی از به روز شدن باشد، تنها راهی که به سراغت می آید معرفی وبگردها یی است که به کامت شیرین آمده است. شرمنده! "از ديگر عوامل ضعف و انحطاط زبان فارسي در هند ميتوان به موارد زير اشاره كرد: تقويت و كاربرد زبان اردو و جايگزين كردن آن به جاي زبان فارسي، بروز عوامل ديگر از جمله رواج صنعت چاپ، ترقي كردن و قدرت يافتن زبانهاي محلي، كاهش اعتبار ايران در منطقه، منظور ننمودن زبان فارسي در رديفزبانهاي رسمي هند، عدم تأمين شغلي فارغالتحصيلان، بيتوجهي و عدم سياستگذاري صحيح درباره زبان فارسي در منطقه، تيرگي روابط ايران و هند پس از شكست گوركانيان از ارتش صفوي در قندهار، توقف رفت و آمد بين ايرانيان و هنديان، تأسيس كالج ويليام فورت و چاپخانه آن در كلكته براي چاپ كتابهاي اردو، نشر روزنامه به زبان اردو، حمله نادرشاه و بسياري از عوامل ديگر كه فعلاً جاي طرح آن در اينجا نيست." مقاله ای زیبا در باب روابط زبانی بین ایران وهند که در همشهری آنلاین به قلم ابوالقاسم مختاريان منتشر شده است. "ما در واحه اردو زده بودیم. همراهانمان خوابیده بودند. قامت بلند و سفید عربی از پیشم گذشت؛ به شترها رسیدگی میکرده و به خوابگاه خودش میرفت. مجله هزار تو را هم از دست ندهید، این شماره با موضوع لذت شامل مجموعه مقالات زیبائی است که در صفحه آخر می توانید شغال ها و عرب ها از فرانتس کافکا را با لذت بخوانید.
در سبزهزار به پشت افتادم؛ کوشیدم بخوابم؛ نمیشد؛ شغالی در دوردست بود که ناگهان نزدیک نزدیک بود. شغالها دورم غُل میزدند، چشمهای طلاییرنگ کدرشان میدرخشید و خاموش میشد. !»"
+
|
پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386- 5:25 - حسین متقی فر
1-همین که دلتنگ شدم، ناخودآگاه دو تا کلیک زدم و خودم را تو درایو D دیدم، با دو تا کلیک بعدی فولدر Photos را که باز کردم تمام خاطرات دور دست مثل فایل های فولدر با اسم و عکسی مختصر جلوی چشمانم رژه رفت تا یادم بماند که این نشسته بر بساط دور همان یار قدیمی است که دل در قفس سینه اش جا نمی شد. 2- تا بوده هرگاه اسمی از "زن" شنیدم واژه ای از جنس تبعیض همراهش بود، توانائی محل نزاع بر سر تقسیم حقوق بود، آنجا که کلامی شنیده می شد و آنجا که چیزی دیگر دیده می شد. این تناقض های شنیداری و دیداری هر چند محدود بود اما دیدنی بود و چه خودنمائی می کرد. تا اینکه چرخ روزگار برایم بگردد و بگردد و به آنجا رسد که زنان را در هیبتی متفاوت بینم. 3- هوای سرد و گرگ ومیش مشامم را خنک کرد. به سرعت وزش نسیم کوهستان کیسه خواب گرم ونرم را در جای پیچیدم تا ازغافل ماندگان نباشم. کوله ی بزرگ را در پناهگاه گذاشتم و کوله ی قله را بر شانه هایم محکم کردم تا از جوی جاری آب برفهای یخچال طبیعی "دنا" رنگ زندگی به صورتم بزنم و به خیال خودم نفر اولی باشم که آماده صعود است. 4-خانم معلم به غایت ساده بود، می گفت به خاطر مراغبت از مادرم تا اکنون ازدواج نکرده ام. سالهای سال بود کفشهایش با کوههای ایران آشنا بود. 5- تجربه همواره راه یقین را برایم کوتاه تر می کند. با تجربه حقیقت ها زودتر رنگ واقعیت به خود می گیرد. مجموعه» نوشته بر باد
حالا که داشتم عکس ها کوهنوردی را نگاه می کردم به یادش افتادم. خاطره ای که هر گاه مرور می شود تمام بدنم را سرد می کند که گوئی پاشنه ی روزگار همواره بر همین منوال گشته است؛ سرنوشت بهترین ها همیشه رفتن است!
اینجا زنان، شاید اغراق نباشد اگر بگویم در اکثر مشاغل سرگرم به کارند، مشاغلی که پدرانه به ما می گفتند زن نمی تواند ازعهده ی آن به در آید.
اما این چهره خندان پدر بود که آماده تر از من نشسته بر سنگی، چشمانش با عظمت کوهستان دست و پنجه نرم می کرد و طبق معمول ایمان سرشارش ردپای دوست را نظاره گر بود.
هنوز خبری از حلقه ی آتشین خورشید نبود، گروه به صف شد تا "قاش مستان" این قله سر به ابر را در زیر پاهای کوهنوردان بیند. گذر از شیب های تند، صخره ها، شن اسکی ها، یخچال هایی از سالها برف، چشمه سارها، گل بونه ها،... استقامت می خواهد و دلبستگی به گروه تا بتوانی از میان رنج جسم لذت روح بری.
ساعت ها گذشت، خورشید که شعله های آتشینش را بر سرمان پاشید دریافتم قله اکنون زیر پای ماست. بر فراز قله دستانم را باز می کنم تا در معبر بادهای شمال من نیز کمتری شوم شاید بسان پرنده ای بتوان پر زد، فتح قله، غلبه بر طبیعت نیست، زیستن با مصائب و شیرینی ها ی اوست.
بودن در اوج است نه از آن روی که زیر پایت گذاشته ایش، از آن روی که تمام آنچه مانع پرواز بوده است را زیر پای گذاشته ای، این است که کوهنورد هیچ گاه خسته نمی شود، حتی اگر یک هفته قبل "همین قله " را فتح کرده باشد.
دوربین را که بر روی سه پایه آماده کردم و دکمه ی شاطر را از زیر انگشت اشاره گذراندم ده ثانیه وقت بود تا در قاب عکس جائی برای خودم دست و پا کنم.
عکسی که به اندازه یک هفته صبر نکرد تا تبدیل به خاطره ای شود که هنوز سردی اش چون یخچال های پر برف دنا است.
خبر رسید "تعدادی از کوهنوردان اسیر عظمت کوهستان شدند"، آن کوهنوردی که در کنار من در قاب عکس ثبت شده است یک هفته پس از صعود مشترک جسم را در برف های دیرینه گذاشت و روحش را پرنده ای کرد و با بادهای شمال به دور دست ها رفت. سال پیش بود.
اینکه نامی از زن مترادف با واژه ای از جنس نتوانستن باشد، اینکه توانائی هایش کمتر از آقایان دانسته شود و به این واسطه ازحقوقش چیزی کاسته شود در دنیای تجربه های من رنگی ندارد.
آنجا که همنورد کوهستان "زن"ی است به مراتب استوار تر از من "مرد" ، آنجا که زنان این دیار چنان با جان سختی از کار ساختمان تا مدیریت شرکت های بین المللی را در دست پر قدرت خویش دارند، جایی برای حرف های آشنایان قدیمی نمی گذارد.که؛ این ها حاصل تجربه های من است.
+
|
چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386- 18:3 - حسین متقی فر
تازه سخنرانی رئیس جمهور تمام شد که دست به کار نوشتن شدم، سخنرانی ایشان را از سایت شبکه خبر دیدم. اینکه در خلال یک کنفرانس مطبوعاتی به ناگهان گره از کار فروبسته ای باز شود اصلاً جای تعجب ندارد، اینکه خبر گفتگوی تلفنی رئیس شورای امنیت ملی کشوری با مشاور امنیتی انگلستان به منظور پیگیری وضعیت نظامیان آنان دقیقاً زیر خبر آزادی همانان در فارس منشر شود اصلاً تعجب بر انگیز نیست، اینکه خبرنگار متعجب بی بی سی از آقای رئیس جمهور بپرسد چه شد یکدفعه چنین تصمیمی گرفتید وایشان بگویند "یکدفعه نبود"، اصلاً جای تعجب ندارد. اما اینکه دروغ سیزده مسیح علی نژاد که بازتابی در متقی آنلاین داشت باور شدنی نباشد نیز جای تعجب ندارد. تا این پست تمام نشده، الان شبکه خبر آقای رئیس جمهور را نشان می دهد که ملوانان را بدرقه می کند و در جواب یکی از آنها که بابت آزادی شان تشکر می کند، این حرکت را به خاطر تولد پیامبر اسلام می داند و مجری شبکه خبر نیز این حرکت انسان دوستانه و خیرخواهانه را شادباش می گوید. موسیقی حماسی هم در حال نواخته شدن است. مجموعه»نوشته از سرزمین مادری
چه اکنون شاید و فقط شاید خیلی از ایرانیان آقای رئیس جمهور را شناخته اند و دیگر هیچ دروغ و راست سیزده ای نمی تواند ذره ای از این شناخت بکاهد.
سخنان ایشان برای ایرانیان مثل همیشه بود البته برای مردم انگلیس قضیه فرق می کرد ایشان هدیه خوش ایرانیان را تقدیم آنان کرد و از خبرنگاران نیز خواست همراهشان به مراسم آزادی ملوانان بروند.
آقای رئیس جمهور با لحن همیشگی، دنیا را به خدا پرستی دعوت کردند و خطاب به آقای بلر از ایشان خواستند که لطفاً نظامیان آزاد شده را مجازات نکنید چرا که آنان جرم خود را پذیرفته اند. البته ایشان یک سوال هم از جهانیان پرسیدند به این شرح" چرا سختترين ماموريتها يعني گشتزني دريايي بايد به يك مادر واگذار شود،چرا تمدن غرب به ارزشهاي خانواده بي اهميت است؟! "، اگر جوابی برای آن دارید لطفاً همین جا بیان کنید نه جای دیگر!
خدا را شکر!
+
|
خبر فوری: احمدی نژاد از ملت ایران عذرخواهی کرد*
دوشنبه سیزدهم فروردین 1386- 15:13 - حسین متقی فر
نمی دونم باید باور کرد یا نه، نمی دونم چرا و با چه انگیزه ای، آیا طنزه ، سرگرمی یا هر چیز دیگه اما در حال حاضر باید منتظر ماند و دید حقیقت دارد یا نه!
امروز سیزده فروردین هشتاد وشش خانم مسیح علی نژاد خبرنگار پارلمانی و روزنامه اعتماد ملی، در وبلاگ شان خبری با مضمون زیر آورده اند، نباید عجله کرد اینطور که معلومه فردا ماجرا روشن تر خواهد شد: " یکی از دوستان سابقم که در اداره اخبار نهاد ریاست جمهوری پستی دارد امروز تلفن زد و خبر داد که فردا نامه مهم احمدی نژاد به ملت ایران منتشر می شود. احمدی نژاد در این نامه از ملت ایران به خاطر برخی رفتار ها و موضع گیری ها ی غیر دیپلماتیک خود در یک سال گذشته که موجب پرداخت هزینه های سنگین برای کشور شده و گاه کشور را در معرض تهدید خارجی نیز قرار داده است عذر خواهی کرد." مجموعه»نوشته از سرزمین مادری
+
|
من از آن روز که در بند توام آزادم
جمعه دهم فروردین 1386- 11:59 - حسین متقی فر
موسیقی پیوند ناگسستنی روح ما با جریان زندگی است، این را بارها آزموده ام. در فراز و فرودها آنچه همراه است نغمه ها و ترانه هاست و آنچه توانسته حالتی از ظرافت روحی را تصویر کند یا دست کم خود را به پای آن برساند همانا موسیقی است. "زلف بر باد " "Tresses in the Wind" مجموعه» نوشته از شعر و موسیقی
گر چه هستند کسانی که آن را نفی کرده یا صورتی خاص برایش قائل می شوند، لیک از حسن جمالش چیزی بدین واسطه کاسته نخواهد شد.
پیوند موسیقی ایران با ادبیات بی مانند شعرای ایرانی نیز دریافتی ماندگار در خاطر بشر است. زخمه های عرفانی کلام شعرا آنگاه که با زخمه ها و چنگ های دلکش نوازنده ای آمیخته می شود، درههای ادراک را بر ذهن و جان گیرنده می گشاید.
پیوندی که میان من و موسیقی است از دیر باز با آنچه موسیقی سنتی، کلاسیک یا ردیفی ایران می نامندش باعث آن گردید تا علاقه روز افزونی به درک شعر و موسیقی پیدا کنم.
اما، اکنون به واسطه مجاورت و همزیستی با نسلی جدید، ادبیاتی متفاوت و علاقه هایی از جنس دیگر می بینم. آنهایی که شاید برایم ناملموس است ولی برای این نسل حیاتی است.
این از مقدمه، چرا که اولین پست "نوشته از شعر و موسیقی" بدین گونه در حال پایان یافتن است.
در این اولین، لینکی را تقدیم می کنم که گرچه تازه با آن آشنا شدم اما در نظر نیکو افتاد، نوع کلام، موسیقی و تفاوت های موجود در آن به همراه انتخاب آگاهانه "شعر" و کلیپ جذاب اش چنگ به دل می زند. بدون قضاوت به تماشای یک اثر متفاوت نشستن، آماده اید!
اثری از محسن نامجو با شعری از حافظ
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم Let not the wind into your tresses or I will go into the wind
ناز بنیاد مکن تا نکَنی بنیادم Let not seduction be your way or I will loose mine
می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر Drink not with any old contender or I will drown in pain
سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم Savor not your wine or I will turn red in sobriety
زلف را حلقه مکن تا نکُنی در بندم Lock not your hair or I will be locked in remorse
طره را تاب مده تا ندهی بر بادم Twist not your hair or I will get twisted
یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم Become not the rival's friend or I will become mad with rivalry
غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم Feel not for others or I will cease to feel
رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گُلم Open your face and I won't need a flower
قد برافراز که از سرو کنی آزادم Stand tall and I won't need the air of heights
شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را Paint not the town red or I will shed blood for tears
یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم Cherish not the other's company or I will perish
شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه Steal not the limelight or all light will leave me
شور شیرین منما تا نکنی فرهادم Ogle not or I will melt beneath your gaze
رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس Be kind to this poor suitor and come to my aid
تا به خاک در آصف نرسد فریادم For me not to appeal to the Messenger
حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی Hafez will never turn away from you
من از آن روز که در بند توام آزادم For he became free the day he was entrapped by you
+
|
پنجشنبه نهم فروردین 1386- 20:51 - حسین متقی فر
دیروز که گذشت، در کم توان ترین وضع ممکن بودم. از این فاصله دور فقط می شد پیامی فرستاد، که آن هم دیر شد. زاد روز تولد سه تن از عزیزترین هایت در یک روز بهاری باشد و تو از بد حادثه در تنگنا! چرا گرفته دلت، مثل آنکه تنهایی. مجموعه» نوشته بر باد
خواهرم، برادرم و بهترینم هر سه در هشتم فروردین ماهی چشم به جهان گشودند. به دنیا آمدن در فصل بهار، که زمین و زمان در دیارمان نیز زاده ی همان ایام است، به غایت "شیرین" است.
پس تبریک و شادباش تولدتان گرچه دیر و تهی است را از من زهرا، سجاد، نوید و بهار ایران پذیرا باشید.
شادیتان روز افزون باد، خواسته ها تان متعالی و زندگی تان دم به دم پربار تر باد!
تجربه ی روزهای تولد از آن دسته تجربه هاست که ربطی به سن و سال ندارد. حتی اگر کسی هم یادش نباشد و تبریکی نگوید، حس عجیبی روز تولد را متفاوت می کند. همانند آستانه ی سال نو، روز تولد نیز نگاهی به گذشته و آینده، به کرده ها و نکرده ها، به داشته ها و نداشته ها و اندیشه هایی برای چه شدن ها است.
روز تولد، زمان پیوند شادی با غم، و زندگی با مرگ است ، لحظه آنی این شدن و آنی آن شدن، که شادی همان غم بدون نقاب ماست، و زندگی دروازه ای که رو به مرگ گشوده می شود. روز تولد آشتی کردن و گنجاندن این به صورت متضاد ها در کنار هم در ژرفای دلهاست. که هرچه غم در نهان بیشتر بکاود جای شادی ها فراخ تر می شود و هر چه نفس های زندگی سپری گردد لحظه نزدیکی محسوس تر می شود.
برای برادرم در حد توان تلاش کردم، گرچه نشد آنچه می خواستم، برای خواهرم فقط می شد پیامی با تمام وجود برای شادمانی هایش فرستاد و برای بهترینم فقط خجالت که کاش نزدیک بودم و در آغوشتان مهر را هدیه می دادم.
بهار و تولد، بهار و شادمانی، بهار و شکوفه هایش ارمغان همه خوبی ها و مهرهای خداوندیست که بهترین ها را برایتان خواسته است با او باشید و بی نیاز! تولدتان مبارک!
-چقدر هم تنها!
-خیال می کنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی.
-دچار یعنی، عاشق
- و فکر کن که چه تنهاست / اگر که ماهی کوچک، دچار آبی دریای بیکران باشد.
و غم اشاره ی محوی به رد وحدت اشیاست / خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه ی آنهاست.
- نه، وصل ممکن نیست، همیشه فاصله ای هست.
دچار باید بود و گرنه زمزمه ی حیرت میان دو حرف
حرام خواهد شد.
و عشق، صدای فاصله هاست.
صدای فاصله هایی که غرق ابهامند.
همیشه عاشق تنهاست.
و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست...
+
|
يك دم نگاه كن كه چه بر باد مى دهى
سه شنبه هفتم فروردین 1386- 16:42 - حسین متقی فر
دوربین درست پشت شمشیرهای بران سیصد یونانی قرار دارد: ایرانیان کوتاه قد مانند گوسفندان بدون استراتژی نظامی حمله ور شده تا با شمشیر اتحاد و یکپارچگی سیصد یونانی از وسط به دونیم شوند. دستی کنده می شود و فواران خون بر روی لنز دوربین، پایی جا به جا قطع می شود و خون پاشیده شده بر روی لنز، با چرخش شمشیری سری از پیکر به هوا می پرد و فواره خون از آسمان بر روی لنز دوربین؛ اینجا لنز دوربین همواره آغشته به خون ایرانیان است. گله ای نداشتم که ایرانیان را زشت و ابله تصویر کند، از تحقیر پرشین ها در سیصد گله ای نیست که نیست. مجموعه»نوشته از هند
آسمان به ناگاه تیره می شود، تو گویی بارانی بی امان است؛ سپرها بر سر، سیصد یونانی چونان لاک پشتی به دورن می خزند تا از باران تیرهای رها شده ایرانیان با ظرافت زیر چتر سپرهای فولادین خلاصی یابند. دوربین هنوز پشت سر آنان است. در زیر باران بی امان لبخند به لب مغرورند. بر می خیزند، دوربین از بالای سر آنها به آسمان اوج گرفته تا نشان دهد سیصد مردی را که در برابر میلیونها تیر از کمان درفته ي ایرانیان تجدید قوا می کنند.
اینجا هنوز خون بر روی لنز دوربین می پاشد. ایرانیان وا مانده متوسل به هیولا می شوند، هیولایی چند پایی که سر به آسمان دارد با دو سه ضربه استادانه سر از تن خلاص می کند.
جادوگران ایرانی در قرنها پیش بمب های دست ساز می پرانند و سیصد یونانی بدون خراشی سربلند این مرحله را پشت سر گذاشته شادمانیها می کنند، فیل های عظیم جثه را دسته دسته به اعماق دره ها می رانند همین سیصد نفر جنگجوی یونانی!
هنوز، اینجا دوربین پشت سر یونانیان است. خون نیز فواره خود را از لنز دوربین دریغ نمی کند. پسر جوان و رشید یکی از جنگجویان یونانی که جان پدر جنگجو را بازستانده، پشت به سپاه کشته ی دشمن، با لبخند معصومانه بر لب پدر را از فاصله ی ده متری می نگرد. دوربین از چشمان پدر به تصویر می کشد انبوه غبار پشت سر پسر را و ظهور ناگهانی سوار ایرانی تاخته بر اسبی چموش، شمشیر به دست که در آنی سر پسر جوان را به آسمان می فرستد.تن بدون سر پسرک رو به پدر نقش بر زمین می شود، آنطرف تر پدر نیز مات و مبهوت از خیانت ایرانی و پیکر بدون سر پسر در حالی که مروری بر کودکی و لحظه های بودن با عزیزش را در سر دارد شکسته می شود و خیزان خیزان تن رنجورش را بر پیکر بدون سر پسر می رساند. موسیقی ناله های جان گداز خواننده ایرانی فیلم و آسمان نیلگون، جان بیننده را با روح پسرک دلیر به عرش می برد.
و کماکان ، اینجا هنوز دوربین پشت سر یونانیان است و فواره ی خون، سرخی اش را از لنز دوربین دریغ نمی کند.
دستانم را بر دو سوی مانیتور قرار می دهم و سرم را به سختی از فیلم بیرون می کشم و از خانه بیرون می زنم.
نه!، خبری نیست، اینجا هنوز همسایه مان با احترام سلامم می کند، مردم همانطور که بودند هستند و نگهبان خانه ام هنوز در مقابل قدم های نحیفم از جا بر می خیزد." سلام، امروز چطوری؟" ،"به لطف شما جناب!" نفسی می کشم.
در میان درختان نشسته بودم، شکایتی از هالیود و کارگردان، حتی آن خواننده زن ایرانی فیلم نیز ندارم. برایم مهم نبود که یکی از باشکوه ترین مقاطع تاریخی ایرانیان، دوران هخامنشیان که گویند مردم دیگر ممالک این امپراطوری عظیم بدون تبعیض در رنگ و نژاد در کنار هم به زندگی بوده اند در سیصد به سبک زیستن در باغ وحش تعبیر شده باشند.
شنیدم که هنگامه ی پراندن اعضا و بردن ارواح کم سوی یونانیان در میان هم همه ی تحقیر ها عده ای از پرشین ها در سینما دست می زدند و به تشویق کردن نیاکانشان! عجب می پرداختند.
شنیدم آنانکه در دفاع از یک دروغ سینمایی مقابل سینما دست به تحصن زده بودند غالباً فیلم را در سینما دیده بودند، در میان جماعت غیر ایرانی به تحقیر خود نشسته بودند.
از شنیده ها خسته می شوم، هرچند گله ای از پرشین های خارج نشین هم نسل خویش نیز ندارم.
چرا که مجالی برای آنها در یافتن هویتشان نبوده است. همواره تمدن و سنت این کهن بوم و مرز نفی شده و در زمره ناگفته ها باقی مانده است که چنان است که گفتن از آن تقابل با سرزمینی اسلامی است. چه کس می داند خشایارشاه دیگر کیست، چه کس می داند کورش کیست ؟چه کس می داند ایران تمدن دارد یعنی چه؟ هویت یعنی چه؟
آنچه مهم است، محو کردن کشوری از روی نقشه است، رنگ کردن الاغی با پرچم کشوری است، برگزاری کنفرانس هولوکاست است، به زیر آب بردن مقبره ای است، کم رنگ کردن ایران باستان است و از این "است" ها که چه بسیار است.
دیر زمانی بود می خواندیم: روزگارى شد و كس مرد ره عشق نديد / حاليا چشم جهانى نگران من و توست
تا به امروز كه اندوهناک با خويش زمزمه می کنم:
يك دم نگاه كن كه چه بر باد مى دهى / چندين هزار اميد بنى آدم است اين
از سیصد بیش از این نوشتن مجاز نیست، بیهوده آب در هاونگ کوفتن است باید از خود نوشت ، از آنچه خود می کنیم و آنچه نکرده ایم. فعلاً هویت داشتن ممنوع! هویت پیشکش تان باد!
+
|
دانشجویان پونا به ۳۰۰ اعتراض کردند
شنبه چهارم فروردین 1386- 12:48 - حسین متقی فر
در پست قبلی خاطر نشان کردم که چندی است سینماهای هندوستان بر پرده سینماها به اکران فیلم ۳۰۰ نشسته اند. می دانید که پیرامون این فیلم نیز اعتراض های زیادی در سراسر دنیا توسط ایرانیان شکل گرفته و همگان آن را فیلمی ضد ایرانی ارزیابی می کنند. این روزهای اکثر روزنامه های هندی نیز مقالات متعددی در نقد یا همراهی با فیلم منشر کرده اند. عده ای این فیلم را چنین توصیف می کنند:" فیلمی که ژانر آن فانتزی و تخیلی است و به هیچ عنوان فیلم تاریخی و مستند محسوب نمی شود"، عده ای دیگر نیز فیلم را مقدمه ای برای جنگ و نیاز های روانی آن با ایران می دانند.
مشتاق تماشای فیلم هستم اما هرگز به سینما نخواهم رفت، از نقدهای انجام شده در می یابم که "داستان فيلم، جنگ ایران و یونان در میدان جنگ ترموپیل (گردنه معروفی در یونان، بین کوه اویته و خلیج مالیک) است. جایی که پادشاه اسپارتی یعنی لئونیداس ارتش 300 نفری خود را علیه ارتش عظیم ایرانیان تجهیز کرد تا مقابل سپاه خشایارشاه ایستادگی کنند اما گوژپشتی دروازههای شهر را به روی لشگر ایران باز میکند بنابر روايت هرودوت از تاريخ، این 300 اسپارتی توانستند جلوی لشگر عظیم خشایارشاه به مدت 3 روز مقاومت کنند اما در نهايت شکست خوردند. تا اینجا به نظر مشکلی نیست، اما راویان می گویند به تصویر کشیدن ایرانیان در این فیلم به شدت دردآور است. آنها مشابه وحشیها و موجودات نفرتانگيز ارباب حلقهها يعنی «اورکها» هستند. کسانی که جز کشتن نمیدانند و از نظر مغزی هم موجوداتی هستند در رديف غولهای ابله داستانهای هری پاتر که البته در برابر 300 نفر يونانی خوشتيپ و فداکار زمينگير میشوند! منتقدی که معتقد است باید به این اعتراض ها پایان داد می گوید: " تا پیش از اعتراضات بیش از اندازه ی ایرانیان مردم دنیا اصلا این فیلم را نمی شناختند اما الان به مدد ایرانیان همگی به تماشای فیلم می روند.مردم باسواد دنیا می دانند که این یک فیلم فانتزی است و هیچ توهینی به ملت خاصی محسوب نمی شود." جالب است که اگر اینگونه باشد، نشان از تاثیر ایرانیان و سرعت انتقال پیام و خواسته های آنان است. به هر حال فیلم ۳۰۰ توانست پر فروشترین فیلم سال ۲۰۰۷ تا کنون باشد با فروشی بالغ بر ۷۰ میلیون دلار! اما خبر جالب اینکه دیروز تعدادی از دانشجویان ایرانی در مقابل سینما آینوکس شهر ما (پونا) که یکی از سینماهای نمایش دهنده ی این فیلم و مجهزترین سینمای شهر است تجمع کردند البته با مجوز پلیس، و یک شاخه گل به عابرین هدیه می دادند تا نشانی از مهربانی و صلح دوستی ایرانیان باشد. می گویند این تجمع مورد استقبال خبرنگاران و عکاسهای هندی نیز قرار گرفته بود که البته عکسهای این تجمع در این چند روز تیتر یک بسیاری از روزنامه ها اینجا شد. من که دیر خبر دار شدم البته در صورتی هم که مطلع می شدم در این جمع حضور پیدا نمی کردم. راویان باز هم می گویند در آخر مراسم تمامی میهمانان به صرف نهار دعوت شدند! حقیقتی در شهر ما وجود دارد به نام جمعیت کثیر ایرانی! چیزی بالغ بر ده ها هزار نفر که غالب آنها را دانشجویانی تشکیل می دهند که به هزینه خود و در سنین پائین وارد هند می شوند. از همین رو روزانه خبرهای زیادی مبنی بر حضور گروه ها، سازمانها و تشکلهای مختلف مخابره می شود. یکی تلیغ دین و آئین می کند، یکی دم از سیاست می زند، یکی از گفتگوی تمدنها، دیگری از وحدت ایرانی ها، و آن یکی در حمایت از جمهوری اسلامی ایران یا در حمایت از سلطنت طلبی، از ما نیز انتظار دارند بدون دانستن تاریخچه ای از آنچه بودند و هستند در برنامه هایشان شرکت کنیم، از چهارشنبه سوری، سال نو، عزاداری برای عاشورا تا اعتراض به چه و چه! این هم از مصایب زیاد شدن ایرانی ها در اینجاست. بد نیست نگاهی به عکسهای این روز بیندازیم البته چهره ها برای ایرانیان شهر پونا آشناست. مجموعه» نوشته از هند
بنا بر اين روايات همین دفاع سه روزه باعث اتحاد یونانیان علیه ایرانیان می شود و یونان در نهايت و در نبردهای بعدی مغلوب خشاريارشاه می شوند."

+
|
باید دری به خانه خورشید باز کرد
جمعه سوم فروردین 1386- 7:45 - حسین متقی فر
امروز در این بی خبری نوروزی به اشاره بهروز شجاعی به خبری برخوردم که بسیار مسرت بخش بود. آقای خاتمی که بهترین سالهای جوانی ام با دولت وی و اندیشه هایش گره خورده است، امروز در هند به سر می برد. " جهان امروز نیازمند تعامل در عین پذیرش تفاوتها، رفاقت در عین قبول رقابت و وحدت در عین کثرت است. "، اشاره آقای خاتمی کاملاً قابل درک است. هند سرزمینی است که سرشار از کثرت هاست، کثرت ادیان، خدایان، زبان ها، مردمان، زیستن ها، تنوع طبیعت و ...، هند سرزمین کثرت ها است اما زیستن در مسالمت، قبول تفاوت ها و داشتن زندگی مشترک با همه تفاوت ها اینجا وجود دارد، به معنی واقعی هند تبلور جهان ایدآل آقای خاتمی در اندازه های حداقلی است. "پنج سال پیش که به هند آمدم گفتم که «هند شناسی» جهان شناسی است و هر کس بهرهای خاص از این جهان دارد. "، " اگر جهان امروز گاندی را ندیده بود آیا میتوانست باور کند که سیاست با اخلاق، مقاومت با محبت، مبارزه با گریز از خشونت، پیروزی نه بر حریف که با حریف و جهانداری نه با چیرگی که با دست شستن از جهان قابل جمع است؟ " ، هند دنیایی است در چارچوب یک سرزمین، جایی که می توانید کثرت های آفرینش را ببنید و زیر و بم آدمیان را لمس کنید. " استعمار وعقب ماندگی تاریخی مانع آن شده است که تمدنهای کهن آسیایی آنگونه که شایسته است از یکدیگر مطلع باشند، تصویری که ما از یکدیگر داریم کمتر بیواسطه و مستقیم است. تصویری که دیگران ساختهاند و ما از آن طریق به یکدیگر مینگریم اگر نگوییم تحریف شده است، دست کم کامل و شفاف نیست. " " هنگام آن رسیده است که در دنیای آشوبزده کنونی که هراس و دلهره شرق و غرب عالم را فراگرفته است، به راهکار تازهای برای نجات بشریت بیاندیشیم و گفتگو میتواند به همه ما در این راه مدد برساند. با تجربهای که بشر اندوخته است باید دریابیم که عقل ناسوتی و مادهگرای غربی بیش از پیش به خرد دیداری و تعالیگرای شرقی نیاز دارد، همانگونه که جان تعالیجوی شرقی نیازمند عقل واقعگرا و خلاق غربی است. باید پارگیهای ویرانگر اندام انسان «چه در شرق و چه در غرب» ترمیم شود و با تامل در تجربه تاریخی بشر به انسانی برسیم که بخشی از سرنوشت او در شرق و بخش دیگر آن در غرب سروده شده است. بدانیم که انسان مطلوب، ملتقای شرق جان و مغرب عقل است و این امر نیازمند تفاهم، رواداری و گفت و شنود هدفدار شرق و غرب است، اندیشه بزرگی که میتواند و باید حتی در صورتهای کوچک و ممکن خود همه جا پی گرفته شود. " "ما و شما مهربانانه به هستی نگریستهایم، پس چه بهتر که امروز هم دنیای انسانی را براساس مهر و مدارا همراه با عدالت بنا کنیم. متفکران و هنرمندان ما و شما که تصویرگران و آموزگاران بزرگ این نگاههای پر راز و رمز بوده اند هم میتوانند در هر رسانه و هر صحنه و هر ساختار و نهاد، این افق را بگشایند و به قول بیدل ما و شما؛ در این چمن به حیرت شبنم رسیدهام / باید دری به خانه خورشید باز کرد." پا را اگر از مرز های ایران بیرون بگذارید، هر جا که باشد، در می یابید که ما چگونه در های تعامل با جهان را به روی خود بسته ایم، چگونه در حصار ترس و توهم توطئه اسیریم و بدین ترتیب آسایشی که شایسته ی زیستن است را از خود سلب کرده ایم. مجموعه» نوشته از هند
پیگیر خبر تکمیلی شدم تا بالاخره خبرگزاری مهر این زحمت را کشید و گزارش نسبتاً مفصلی از سخنرانی ایشان در کنفرانس "هند امروز" که در دهلی نو برگزار شده است را منتشر کرد.
اکنون متوجه می شوم که شاید خیلی از خبرهایی که ما خبرنگارا منتشر می کنم ، مورد توجه و فهم مردم قرار نگیرد . نه اینکه خدای نکرده در فهم آنان شک کرده باشم بلکه مرادم از طرح این موضوع اشاره به عدم وجود اطلاعاتی واقعی پیرامون موضوع خبر است ، مثلاً همین خبر سخنرانی آقای خاتمی شاید برای خیلی غیر ضروری و ناملموس باشد. و با خود بگویند "حالا هند فلان؟ که چی؟" ، شاید اگر در ایران بودم جدا از دیگر ارزشهای خبری این گزارش عمق مطالب سخنران برای خودم نیز هویدا نمی گشت.
اما اکنون که در فضای ارزشهای خبری گزارش فوق می زییم و اطلاعات حداقلی پیرامون آن دارم، تمام اشارات و ریشه های سخنان آقای خاتمی برایم آشکار است. پس باید چاره ای اندیشید، به نظرم حیف می آید جان کلام به خاطر این مشکل و عادت خبر خوانی سریع مخاطبان امروزی قربانی شود و آنگونه که باید بررسی نشود. البته همین جا از اساتید روزنامه نگاری و دوستان عزیزم خواهشمند ام که حتماً ضعف آموزشی مرا با اطلاعات خود پوشش دهند.
فکر می کنید فاصله ایران ما تا هند چند کیلومتر است، این فاصله زمینی زیاد نیست اما فاصله شناخت ها از یکدیگر زیاد است. جالب است که بدانید در تمام سینماهای هند فیلم ضد ایرانی 300 در حال اکران است و من نیز که بسیار مشتاق دیدار آن هستم به سینما نرفتم تا حداقل کاری که بر عهده ی من است " عدم کمک به فروش بیشتر" این فیلم عملی شود، اما همین امروز برای استاد زبانم در رابطه با فرهنگ ایرانی و تحریفی که در این فیلم دست به آن زده اند توضیح می دادم. با خود گفتم اگر هندی ها از ما چنین تصور و شناخت اندکی دارند که با چنین فیلمی تصورات آنها بدینگونه شکل می گیرد با کشورهای که هزاران کیلومتر با ایران فاصله دارند چه باید کرد؟
درست می گوید آقای خاتمی، تمدن های کهن که هیچ انسان ها زیادی از یکدیگر تصویری درست ندارند، ما یکدیگر را نمی شناسیم.
نیاز غربیان به شرقیان و شرقیان به غربیان به زیبایی توصیف شده است. دست کم اینجا غربیان زیادی هستند که روزانه جذب مراکز عرفانی و درمانگری هند می شوند و بر شمار آنها نیز افزوده می شود. از طرفی شرکت ها و کمپانی های بزرگ جهانی است که تعداد آنها روزانه در هند رو به افزایش است تا نیاز شرقیان را به تکنولوژی -دست آورد عقل بشر- میسر کند. نیازمند تعاملیم، تا دیر نشده است.
وقتی که برای استادم از ایران می گویم با تمام وجود گوش می شود، کسی که تحصیلات عالیه دارد و زبان جهانی(انگلیسی، چه بخواهیم وچه نخواهیم) را مانند زبان مادری اش می داند. وقتی که از مردمم می گویم و از شرایط زندگی آنها و وقتی وی با اندیشه های یک ایرانی آشنا می شود ، می توانم حسرتی را در چشمانش بخوانم.
حسرتی از عدم شناخت بدون واسطه، تصویرهای مشوش و ناصحیح؛ آری دنیا کوچک است ، "دهکده ای بیش نیست" اگر ما از دست خرافه های چسبیده به باورهایمان رها شویم و اجازه تعامل و آشنایی با دیگر آفریده های خدا را از خود سلب نکنبم. که در این مدت کوتاه دوری از وطن شیرین تر از آشنایی با دیگر مردمان کره خاکی و تعامل با آنها نیافتم. زندگی هزار راه نرفته است...باید دری به خورشید باز کرد.
+
|