تبليغاتX
متقی آنلاین

متقی آنلاین

دریچه ای برای ارتباط در دنیای مجازی

چه چیزی ارزش دارد؛ کرامت انسانی یا امنیت اجتماعی!

دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386- 7:12 - حسین متقی فر

آخرین روزی که از ایرانم پای بیرون نهادم تا همین چند شب که مدام با رویای ایران از خواب بر می خیزم، همواره دلتنگ مردمی ها و انسانیت های وطن بودم.
زمانی طولانی نیاز نبود تا واقعیت خوابها ورویاهای شبانه های دور از وطن پرده بر اندازد تا عریان تر از همیشه ایرانم را ببینم.
تصاویری که اگر ایرانی نبودم به یقین آنها را ساخته پرداخته ی دست بیگانه ای ارزیابی می کردم که می خواهد در بحرانی ترین شرایط منطقه ای از آب گل آلود ماهی بگیرد.
همه گونه اش را پیش بینی می کردم، اینکه در خیابان به زنان و مردان "بدحجاب" تذکر بدهند و در آستانه ی فصل گرما دل مشغول سایز و مدل لباس ها بشوند، اما دیدن تصاویری این چنین در باورم نمی گنجید.
اینکه نیروی انتظامی کشورم که حافظ منافع مردم است با خشونتی بی مانند، لگد به دختری بزند و یا گوشه ای دیگر در فلان خیابان پایتخت صورتی خونین باشد و ....
وقتی عکسهای برخوردهای شبانه با اراذل و اوباش را می دیدم نفهمیدم چرا لوله ی آفتابه در دهان اراذل است، چرا شمشیر پلاستیکی به دست آنها داده اند! ناخودآگاه تصویر یکه بزن های محله مان در جلو چشمان آمد و اینکه دارند آنها را با چنین خشونتی زیر دست و پا می گیرند و در برابر هم محله ای هایشهان آفتابه به گردن چوب حراج بر شخصیت انسانی اش می زنند، اشک در چشمانم حلقه زد.
 خاطره ای دور نیست، نزدیک است. پدرم به گونه ای یکی از این به اصطلاح "اراذل و اوباش" را با رفتار انسانی اش شرمنده ساخته بود –تا آنجا که دیده بودم کوله بار تجربه اش از کار فرومانده ای کم نداشت- که سالیان سال رفتار متفاوت او نقل زبان هم محله ای ها بود.
همه چیز را می شود تحمل کرد، اما آنجا که "انسان" بودن کسی بازیچه شود، آنجا که برای چند سانتی متر عقب و جلو بودن روسری صورتی خونین شود و فریادی اینگونه برخیرد، آنجا که عقده ها فروخورده شود، آنجا که شاهدین ساکت در ضمیر خود تحلیل گر شوند، آنجا که همه چیز ارزش فدا شدن داشته باشد تا "کرامت انسان" ها ذره ای کم یا زیاد نشود که خدا رسالتش داد تا همین کرامت انسانی را تعالی بخشد، آنجا برای من که دستم دور است اشکی در چشم و حسرتی در دل می ماند...

درگيري خونين پليس با زنان در ميدان هفت تير تهران// انسان، گرگ انسان  مریم شبانی //دستگيري اراذل يا تشديدخشونت وتحقيرآدمي؟ احمد رضا احمدی // از بدحجابی تا صورت خونین یک تار مو فاصله است   مژگان جمشیدی // حاکمیت وحشت محمد جواد روح // فراخوان عمومی برای محکوم کردن توحش محمد رضا یزدان پناه // سردار احمدی مقدم! خیالتان راحت این عکس در روزنامه چاپ نمی شود! مسیح علی نژاد

+ Balatarin |


تک مردانی که از معرکه ی اجتماع رانده شدند

شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386- 11:46 - حسین متقی فر

گذر از میان اخبار مرتبط با ایران کسالت آور است حتی این روزها خواندن وبلاگ ها نیز ملال آور است، آنجا که فریاد دادخواهی بلند است و لبها به اعتراض گشوده شده است اما خبری از هیچ عزم و اراده ای در کار نباشد.
خواستم شکوه ای بنویسم از سر درد تا از حجم هیاهوی فکری ام کاسته شود، گفتم چه سود که دیگران بهتر از تو گفته اند و نوشته اند.
میان صفحات شفاف ذهنم، برگی را دیدم که بدون کم وکاست نقل می کنم. که او سزاوار ترین است برای گفتن:

" ای مردم ما در زمانه ای پر عناد و بدکینه گرفتار شده ایم؛
    انسان نیکدل و پاکدامن را در این روزگار بد می شمرند، و ستمکاره در این عصر بر تندباد غرور و نخوتش می افزاید؛
     آنچه می دانیم سودمان نمی بخشد و آنچه را نمی دانیم نمی پرسیم و از بدبختی کوبنده ای که فرا می رسد بیم نداریم تا آنگاه که بر سرمان فرود آید.
مردم بر چهار گروه اند:
     یکی آنکه از پلیدکاری در زمین باز نمی ایستد مگر هنگامی که جانش ناتوان گردد و تیغش کند و دستش تهی.
     دیگری آنکه شمشیر را بر کشیده و آتش شرارتش را بر افروخته و سواره و پیاده اش را بسیج کرده؛ خود را فروخته و ایمانش را باخته است تا ثروت خلق را به غارت برد یا بر سر سپاهی فرمان براند و یا بر سر منبری بالا رود.
     چه بد سودائی است که دنیای پست را بهای خویشتن خویش بینی و آن را در ازای آنچه نزذ خدا داری بگیری.
     دیگری با کار دین در طلب دنیا است و نه با کار دنیا در طلب دین؛ آرامش و وقار به خود می دهد و قدمهایش را آهسته و نزدیک به هم برمی دارد و دامن ردایش را به پرهیزکاری فرا می چیند و خود را به درست کاری می آراید و پوشش خدا را پناه پلیدکاری و معصیت خدا می گیرد(در زیر خرقه ی توحید بت پنهان دارد و صراحی می کشد پنهان و مردم دفتر انگارند).
     و چهارمین، کسی که از عجز خویش، از دست یافتن به قدرت درمانده است و از بیچارگی خویش به بیچارگی خو کرده و به ضعف و فقر و ذلت زندگی خویش تن داده است؛ آنگاه به نام قناعت خود را آرایش می دهد و به جامه ی پارسائی خود را زینت می بخشد و در حالی که: نه در خانه، نه در بیرون، نه دردل و نه در زندگی مرد این کار نیست.
    در این روزگار تنها تک مردانی باقی مانده اند که یاد روز بازگشت چشمهایشان را فروبسته و حول محشر اشکهایشان را جاری کرده است. اینان از معرکه ی اجتماع رانده شده اند؛ بیمناک و بی کس، لب دوخته و خاموش، دعوت کننده ی پاکدل، سوگوار و دردمند؛ در عصر ارعاب و کشتار تقیه گمنامشان کرده و از یادهاشان برده و خواری و بیچارگی فراشان گرفته است.
    در دریای تلخی و شوربختی غوطه می خورند؛ دهانشان بسته و دلشان مجروح؛ پند دادند و از پا افتادند و در راه  آگاهی و هدایت خلق کوشیدند و خسته و دل شکسته گشتند؛ شکست خوردند و در توان کم شدند؛ کشته شدند و باز در شمار کم شدند.
    پس ای شما! اینچنین دنیایی باید در چشمتان از تفاله ی درختی که دباغان از آن رنگ گرفته اند و از ریزه هائی که از مقراض پشم چینان به خاک ریخته است حقیر تر آید؛
    پیش از آنکه نسلهای آینده از سرنوشت شما عبرت بگیرند، شما از روزگار پریشان پیشینیانتان عبرت بگیرید.
    این زندگی پست و زبونی را که بدان چسبیده اید رها کنید و آزاد شوید که سخت بی بها و بدنهاد است؛
    که او دنیا پرستانی را که پیش از شما به او دل بسته بودند و به او عشق می ورزیدند رها کرد!

"ترجمه و تفسیر خطبه 32 نهج البلاغه
دکتر علی شریعتی –مجموعه آتار 26"

+ Balatarin |


با اینترنت رویاهای طلائی دیگر رویا نیست

چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386- 11:54 - حسین متقی فر

هر راهی را که انتخاب کنید و نتیجه اش تولید محتوای فارسی باشد، قابل ستایش و ارزشمند است. وبلاگ ها نمونه ای شاخص در این زمینه اند. اما برای بالا بردن کیفیت و محتوای تولیدات نیز یادگرفتن اصول و قواعد الزامی است.
آموزش ادبیات زبان فارسی، افزایش دامنه لغات، شیوه های نگارش، اصول و تکنیک ها و موارد گسترده دیگر از جمله ی این آموزش هاست.
6 یا 7 سال پیش که تب روزنامه نگاری در  کشور بالا گرفت، انبوهی از مشتاقان روانه ی کسب آموزشهای این رشته شدند و آنچه اکنون از آن به عنوان سرمایه های حرفه ای روزنامه نگاری در کشور یاد می شود حاصل آن دوره ی زمانی است. استادانی که به حق روزنامه نگاران و خبرنگارانی تربیت کردند که اکنون هر چند کمتر در روزنامه های ایران مشغول به کارند اما در حوزه سایبر نمونه های بی نظیری را خلق کرده اند.
این روزهای اگر کسی سراغی از آموزش روزنامه نگاری بگیرد، قطعاً یا عاشق این حرفه است یا به نوشتن علاقه مند است و تنها چیزی که در انگیزه ها نمی توان یافت سودای تامین معاش از این راه است.
آن روزها دوره های آموزش روزنامه نگاری به وفور یافت می شد، اما اکنون علاقه مندان برای یافتن دوره ای مناسب با مشکل مواجه اند.
اما آنچه این روزها آموزش را برای مشتاقان میسر کرده است و آنان را قادر ساخته تا بر خلاف سالهای پیشین بتوانند بر سر کلاس اساتید بزرگ بنشینند، اینترنت است.
چند روز پیش که به Favorites مرورگر ام نگاه می کردم، دریافتم که تقریباً اکثر اساتیدی که آرزوی نشستن در کلاس درس آنها رویای طلایی مان بود، صاحب و بلاگ یا سایتی هستند. با چند کلیک می توان در کلاس درس بهترین اساتید نشست و هر آنچه یادگرفتنی است را فرا گرفت.

شاید  اولین کلاس آن لاین، "دات" دکتر یونس شکرخواه باشد.  اگر اشتباه نکنم سایت دکتر شکرخواه هفت سال پیش آغاز به کار کرد و اکنون کلاس درس آنلاینی تمام عیار است.
"رسانه ها و آزادی اطلاعات" عنوان سایت دکتر حسن نمک دوست تهرانی است که در آن مطالب گسترده ای در باب آزادی اطلاعات و قوانین مطبوعات وجود دارد.
محمد قائد روزنامه نگار قدیمی و با سابقه کشور از جمله آنانی است که دریچه ای مجازی میان خود و خواننده ها گشوده است. در بخش معرفی سایت اینگونه نوشته شده است:" اين صفحات حاوى بخشى از نوشته ‏هاى اين نگارنده طى بيش از سه دهه است.  با توجه به محدوديت ناگزير فضاى سايت، اين همۀ ارتكاباتِ نوشتارىِ او نيست اما در عصر ما شايد گزيده ‏ها بيش از كليّات بخت خوانده‏ شدن بيابند".
احمد توکلي نيز از ديگر اساتيدي است که از سال 1384 با راه انداختن «رو در رو» يک کلاس آن لاين ديگر را در دسترس خبرنگاران جوان گذاشته است. کلاسي که در اتاق خبر آن انواع آموزش هاي رسانه يي شامل خبر، گزارش، مقاله، مصاحبه، مديريت اتاق خبر و مديريت رسانه، تبليغات، پوشش هاي خبري و... ارائه مي شود.
این وب سایت به منظور توسعه دانش تخصصی علوم ارتباطات و حوزه های مرتبط با آن به ویژه با توجه به رویدادهای جاری مربوط به این حوزه علمی راه اندازی شده است. دکتر علی اصغر محکی در وب سایت شخصی شان برخی از جزوات دانشگاهی را نیز قرار داده اند.
بازدید از "جدید نیوز" را هم توصیه می کنم، سایتی که به شما آموزشهای لازم برای خبر نویسی مدرن را هدیه می دهد. در "فراجو" نیز می توانید مقالاتی در رابطه با مطالعات ارتباطات و فناوری اطلاعات بیابید.
اگر می خواهید ليست کاملي از سايت هاي مربوط به روزنامه نگاري را بیابید به این وبلاگ مراجعه کنید.

در ضمن اگر لینک های آموزشی دیگری دارید، اطلاع دهید تا به این مطلب اضافه کنم.

+ Balatarin |


What are you doing

جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386- 4:35 - حسین متقی فر

واقعیت این است که اینترنت در جزئی ترین لایه های زندگی مان رسوخ کرده است. دوران گذار تمام شده و اکنون زمان تحکیم است. اگر رویکرد شما به اینترنت از سر نیاز باشد بهتر آن را درک می کنید. مثلاْ دلتنگ دیدار خانواده اید و دست به دامن یاهو مسنجر می شوید، یا از دوستان خود در مجموعه کاری خبر ندارید و می خواهید با آنها از راه دور کار کنید، یا دنبال دوست جدیدی می گردید، نه اصلاْ خسته شده اید و تصمیم دارید تا کمی درد دل کنید.

به آسمان نگاه می کنید و برای تشخیص روز سفر از اینترنت مدد می گیرید، اینجا هم که اگر تصمیم خرید دارید کافی است کلیک کنید تا همه چیز آماده شود.

اما این جذابیت ها که تمامی ندارد، روزی وبلاگ ها موج فراگیر می شود روز دیگر چیز دیگری. این ها همه حکایت تطبیق نیازهای آدمی با تکنولوژی است. این وسط از روی این کابل ها و کامپیوتر ها خیلی ها علاقه دارند احساسات و کنجکاوی هایشان را جاری کنند. بدانند دیگر چه می کند؟ یا بگویند که من چه می کنم!

خیال پردازی لازم ندارد، عده ای که می شناسیمشان این کار را کرده اند.  اوان ویلیامز و جک دورسی. اولی را که بلاگرهای قديمی و مردان آی‌تی به خوبی می‌شناسند. اوان ويليامز، يکی از بنیانگزاران سرويس بلاگر –اولين سرويس وبلاگ‌نويسی رايگان- است که بعدها توسط گوگل خریداری شد. دومی هم يکی از همکاران اوان در شرکتی است که او تاسيس کرده.

توييتر؛ «داری چه کار می‌کنی؟»

شايد بشود گفت پرسش‌های اندکی هستند که می‌توانند موجی فراگير بر پا کنند و همه را به بحث بکشانند. معمولاً برخی پرسش‌ها درباره سياستمداران، ستارگان و سوپراستارها هستند که می‌توانند چنين جنجال عظيمی را بر پا کنند. اما اين بار طرح يک پرسش ساده در اينترنت توانسته سونامی جديدی را پس از وبلاگ و پادکست به وجود بياورد. اين پرسش چيزی نيست به جز: «الان داری چی کار می‌کنی؟»

اين پرسشی است که نه خطاب به چهره های سرشناس، بلکه خطاب به تک تک کاربران بی نام و نشان اينترنت طرح می شود.

اين توييتر که می‌گن، يعنی چه؟

توييتر به معنای چهچهه يا آواهايی متناوب است. شاید کاراکتر کارتونی توييتی را يادتان باشد. همان قناری زرد رنگ که با يک پيرزن و يک گربه زندگی می‌کرد!

اما توييتری که صحبتش را می‌کنیم چيزی نيست جز يک سايت که با طرح این سؤال مشهور شده و همه دارند در هر لحظه به همين سؤال جواب می‌دهند:

ساعت 14:30، 22 آوريل: من دارم فيلم سيصد را می‌بينم.
ساعت 11:22، 2 مارس: دارم سايت زیگ‌زاگ را می‌خوانم.
يک دقيقه قبل: کلافه‌ام!

شايد در ديدگاه اول هر کسی فکر کند که اين کار، وقت تلف کردن است. اصلاً چه معنی دارد که من در هر لحظه گزارش دهم که به چه کاری مشغولم؟ این سؤال واقعاً در مغزتان شکل گرفت؟ بگذارید ببينم. نکند شما مجرديد؟ چرا این را می‌پرسم؟ برای اين که يک فرد متأهل هر لحظه به طور خودکار به سؤال «داری چه کار می‌کنی؟» جواب می‌دهد.

اما از شوخی که بگذريم، تاريخچه کوتاه اين نوع وبلاگ‌نويسی مينیمال که که مينی‌وبلاگ مشهور شده، نشان می‌دهد که شديداً اعتيادآور است.
جذابيت گزارش های لحظه به لحظه از اينکه در چه وضعيتی هستيم، تنها دامنگير افراد معمولی نشده است؛ شخصيت‌های مشهوری چون جان ادواردز (کاندیدای انتخابات آینده ریاست جمهوری آمریکا)، نیکول کیدمن، آنجلينا جولی، بريتنی اسپيرز و پاريس هيلتون هم به توييتر پيوسته اند و از حال و روز خود گزارش می دهند.

شرکت‌ها، سايت‌ها و خبرگزاری‌های مشهوری هم عضو اين سایت هستند و سرخط اخبار خود را در صفحه توييتر خودشان منتشر می‌کنند از جمله سی‌ان‌ان، بی‌بی‌سی، سی‌نت و باشگاه منچستر یونایتد. بی‌بی‌سی فارسی و زيگ‌زاگ هم مدت‌ها است که در توييتر عضويت دارند و کاربران توييتر با افزودن آنها به فهرست دوستان خود، می‌توانند در هر لحظه اخبار و مقالات را دنبال کنند.

توييتر اينجا، توييتر اونجا، توييتر همه جا!

حالا يک سؤال ديگر پيش می‌آيد: آيا همه اعضا و حتی آدم‌های گرفتاری مثل هنرپيشه‌هايی که گفتيم، 24 ساعته پای اينترنت می‌نشينند و عرض حال می‌نويسند؟ پاسخ منفی است.

سايت توييتر امکان اين را فراهم کرده است که کاربرانش بتوانند از طريق مسنجر گوگل، گوگل‌تاک و از طريق تلفن‌های همراه و با استفاده از فناوری SMS پیام‌های خود را حداکثر تا 140 کاراکتر (حرف) ارسال کنند.

دقيقاً به همین دليل است که اين سایت در خارج از ايران بيشتر محبوب است. چرا که شرکت‌های ارائه‌دهنده خدمات تلفن همراه در ايران هنوز امکان اتصال SMS يا همان کوته‌پيام را به اينترنت به طور کامل مهيا نکرده‌اند.

اما در کشورهايی چون آمريکا و کانادا و ژاپن اين سايت فراگيرتر شده و روز به روز به تعداد کاربرانش افزوده می‌شود.

از سوی دیگر کدنويسی سایت به گونه‌ای است که به برنامه‌نويسان امکان می‌دهد تا کدهای تکميلی و برنامه‌های الحاقی برای توييتر بنويسند. از جمله اين امکانات که اکنون تعدادشان به يکصد نزديک می شود، می‌توان موتورهای جست‌وجوی توييتر و آراس‌اس‌خوان را نام برد.

توييترنويسی به چه درد می‌خورد؟

واقعاً به چه درد می‌خورد؟ بعضی‌ها می‌گويند که «توييترگردی» چيزی نيست به جز ارضای کنجکاوی و به زبان ساده‌تر خاله‌زنک‌بازی.

اما عده‌ای سفت و سخت مقابل اين نظريه ايستاده‌اند و عقيده دارند که توييتر ابزاری است برای اطلاع‌رسانی و حداقل سود توييترگردی اطلاع از وضعیت آب و هوا و ترافیک یک شهر و خواندن سرخط خبرگزاری‌ها و وبلاگ‌ها است.

شايد در دسترس نبودن توييتر در کوچه و خيابان، وجه سرکشی و کنجکاوی توييتر را برای ايرانيان بيشتر کرده باشد و از نقش اطلاع رسانی و سودمندی عملی آن کاسته باشد.

با وجود اين، گاهی حتی برای کاربران ايرانی، اين سايت می تواند کاربردهای بزرگ‌تری داشته باشد. برای مثال با جست‌وجو در توييتر خودتان در حقيقت يک موتور جست‌وجو برای سوابق کارهايتان داريد و يادآوری برخی از اعمالتان قطعاً برايتان مفيد خواهد بود چرا که شما حتماً از گذشته خود درس‌های زیادی می‌آموزيد!

 من که عضو شدم ، اولین دوستم هم دعوت ام را قبول کرد، سلامت نیوز هم عضو  شد، نکند شما عقب بمانيد!

با تشکر از نیما اکبر پور برای راهنمائی هایشان. 

 


 

+ Balatarin |


تصویرهای ذهنی مشوش

پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386- 7:47 - حسین متقی فر

تصویر اول:
لطفاً قبل از اینکه شروع  به خواندن کنید، این مطلب را -هر چند طولانی است- با عنوان "تکه های تن مادرم را جمع می کنم" بخوانید.

تصویر دوم:
چهره های عصبانی ، پر استرس و سرخورده دختران و پسران گواه از عمق تاثیر گذاری یک حرکت جنجالی دارد. این روزهای می گویند گوشه کنار خیابانهای شهرهای بزرگ ایران نیروهای نظامی ایستاده اند و به تذکر، ارشاد و جمع آوری مصادیق های "بد حجابی " می پردازند.
هیچ کس خوش ندارد در میان اجتماع کسی پیدا شود و بگوید بالای چشمت ابرو است، چه رسد که بخواهند سبک وسنگینت کنند وسلیقه و انتخابت را هدف گرفته با قوه قهریه روحت را جری کنند.
شاید این روزها برخی ها دست به دعا برداشته اند که ای کاش ایران در قطب شمال قرار داشت، تا سرمای دائم آن مجالی برای لباس های کوتاه و آب رفته باقی نمی گذاشت.
البته گویا صدای خیلی ها هم بابت این حرکت درآمده که ای کاش بجای این کارها مقداری کار فرهنگی می کردید.  اصفهانی های همیشه پیشتاز، این بار نیز زودتر از دیگران دست به کار شدند و اولین حرکت فرهنگی را به نام خود ثبت کردند. "فقط گل‌ها بخوانند!"

تصویر سوم:
برادرم می گفت:"حسین، دیروز دوستم رفته بوده سینما این فیلم اخراجی ها را دیده بود و خیلی فکرش درگیر شده و اعصابش خورده، می گفت راستی اگه حالا جنگ بشه وظیفه ی ما چی؟ آیا باید ما هم بریم جنگ؟"
شانه بالا انداختم، نگاهی از سر فهمیدگی کردم و گفتم :"وقتی می گید ول کن بابا این سیاست چیه همش پیگیرشی، مال همین روزهاست. اگه آدم بخونه و مطالعه داشته باشه وقتی هم جنگ بشه می فهمه که وظیفش چی، می دونه چرا جنگ راه افتاده و حالا باید چکار کرد".
فردای آن روز ایمیلی از دوست عزیزی برایم رسید. از ایشان اجازه گرفتم تا متن ایمیل را تقدیم کنم:
"
حسين جان سلام
چند روز پيش رفته بودم سينما، فيلم اخراجي ها. راستش موقع جشنواره فجر كه اخبار سينماي ايران رو پيگيري مي كردم، مي ديدم همه جا صحبت از فيلم اخراجي هاي مسعود ده نمكي اي است.بعد از خواندن نقدهاي نسبتا مثبتي كه درآن زمان در مورد فيلم نوشته مي شد، مخصوصا بعد از انتخاب فيلم به عنوان فيلم منتخب مردم در جشنواره، كنجكاو شدم كه حتما فيلم رو ببينم.در ضمن خوشحال بودم كه رهبر يكي از متحجرترين جريانات سالهاي اخير ايران تغيير رويه داده و شايد هم محسن مخملباف دومي در سينماي ايران ظهور كرده باشد.

با اين پيش داوري راهي سينما شدم.باور كن بعد از پايان فيلم تا چند دقيقه مات و مبهوت روي صندلي سينما نشسته بودم و فكر مي كردم.

تمام فرضياتم نقش بر آب شده بود.اين آقا مسعود همان آقا مسعود چند سال پيشه.با همان تفكرات و افراط گذشته.هيچي عوض نشده بود فقط بجاي چماق بدست گرفتن و يا قلم زدن در روزنامه هاي تندرو و مروج خشونت كه از همه امكانات  مادي و معنوي استفاده مي كنند، به پشت دوربين فيلمبرداري منتقل شده و با كمك همان امكانات ، البته اين بار به صورت كاملا حساب شده، طوري كه انگار اين آقا فيلمي ساخته كه مورد تائيد حكومت نيست و وقايعي از جنگ رو بازگو مي كنه كه جزء خط قرمزهای  نظام محسوب مي شود.

در اين فيلم مسعود ده نمكي همان عقايد افراطي خودش رو همراه با چاشني طنز به خورد تماشاگر ميده .در واقع جنگ رو مدینه فاضله ای ترسیم می کنه كه ميتونه همه آدم ها رو سر به راه كنه و اونها رو به كمال برسونه.جالبه هنوز بعد از اين همه سال از جنگ به عنوان زيباترين و باشكوه ترين رخداد عالم ياد مي كنند و اگر كارگرداني همانند ابراهيم حاتمي كيا از زشتي ها و مصائب سالهاي جنگ و پس از اون فيلمي بسازه به مضاق آقايان چندان خوش نمياد و اگر بتونن حتما فيلم رو بايكوت ميكنند.

برام باور كردني نبود فيلمي با اين همه خشونت (صحنه هاي له شدن ادم هاي مجروح در زير تانکهاي دشمن و يا نشان دادن جوانهايي كه براي باز كردن خط براي عبور بقیه ، خودشون رو روي مين مينداختن و در حالي كه هر دو پاشون قطع شده بود در حال احتزار بودن بقيه از مسير عبور مي كردن)چرا نبايد داراي محدوديت سني بشه.توي سالن نمايش كلي خانواده نشسته بود با بچه هاي كوچك.

از همه جالب تر اينكه بعد از پايان فيلم همه پا شدن و دست زدن. من كه بعد از اين همه سال هنوز اين ملت رو شناختم.واقعا اين ملت چي فكر ميكنند.شايد هم دلشون رو خوش كردند به همون مزه پرونيهاي داخل فيلم.
ولي اين رو فهميدم كه چقدر راحت ميشه ما رو گول زد.
موفق باشي. رضا نقي زاده -مشهد     1/2/1386".

همین دیروز بود که موفق شدم  فیلم آقای ده نمکی رو ببنیم.

تصویر چهارم:
کمتر از یک هفته به انتخابات ریاست جمهوری باقی مانده بود. از صبح زود تا نیمه های شب، عابرینی که از پل بزرگمهر(اصفهان) رد می شدند شاهد بحث های بی پایان انتخاباتی بودند. بچه های ستاد هواداران دکتر معین سر از پا نمی شناختند و هر عابری را دعوت کرده و نظرش را در رابطه با رئیس جمهور بعدی جویا می شدند. صحنه های فراموش نشدنی که اکنون برای آنها سندهای زنده ی تاریخی است. همان جا  به یکی از همین دخترها که الان از مصادیق "بد حجابی" است می گفتند رئیس جمهور شما کیست؟ "آقای احمدی نژاد"، همه متعجب بودند. پاسخ گرچه کوتاه بود اما حکایت ها در پس آن داشت. وقتی به او می گفتند با آمدن ایشان وهم فکری های ایشان شاید اینگونه به خیابان نتوانید بیائید، باز هم نگاههای سرشار از تهی خواندنی بود.
حس جاری ام را درست نمی توانم تحلیل کنم، اینکه پیش بینی های آن روزها یکی یکی و به فاصله ای چنین کوتاه در حال تحقق است، اینکه باید خوشحال باشیم و شانه ی بی خیالی بالا بیندازیم که "خود کرده را تدبیر نیست"، ما که انتخاب نکردیم، یا چیزهای دیگر.

تصویر پنجم:
صحنه هایی که در اخراجی ها به نمایش گذاشته بود، با حقیقت جنگ نزدیک است. این صحنه ها را پیش از این هزاران بار از راویان صادق و بی غرض، آنهایی که خاک ریزهای خط مقدم را حس کرده اند، شنیده بودم.
واقعیت های جنگ هشت ساله را هیچ کس نمی تواند انکار کند، از ارزشهای آن هم نمی توانند بکاهد. شهیدان این دوران فارغ از روایت های دولتی، سرشار از بزرگی و عظمتند، رازهای بسیاری از چگونه زیستن و چگونه مردن آنها شنیده ام. با خانواده های آنان  زندگی کرده ام و بهتر از هزار سخنگوی رسمی با نگاه مادر شهیدی خبر از رازهای نهان یافته ام.
اما اینکه فیلمی یا شخصی بخواهد با استفاده از واقعیت های جنگ هشت ساله نفس جنگ و خشونت را آراسته کند، یا اینکه آماده باشی برای جنگ باشد، و با یکسان پنداری نسل پیشین و نسل کنونی درمواجه با مساله جنگ  از آن راهی برای "انسان شدن" بسازد، خیانتی در حق همان ارزشهاست.
جنگ همیشه مورد تقبیح انسان بوده است، و استفاده ابزاری از آن برای "انسان" شدن نیز محکوم به شکست است.

تصویر ششم:
یکی از این روایان درد آشنا می گفت:" برای جراحتی که داشتم چند روزی به مرخصی آمده بوده ام. نیمه شبی در محله مان، جوانی را دیدم که مصرف الکل زیاد قدرت ایستادن از وی را گرفته بود. نزدیک که شدم شناختمش، برادر همرزمی بود که در عملیات قبلی در کنارم شهید شده بود. شرمنده ی برادرش شدم و دست به زیر بازوانش بردم و تا خانه مان بر دوش گرفتمش تا از حال بی حالی خارج شود.
خبر شهادت برادرش را ابلاغ کردم و او اشک در چشم از خانمان خارج شد.
عملیات بعدی در پیش بود و گروهان جدید نیز به منطقه وارد شده بود. در میان انبوه جوانان چهره ای آشنا دیدم، خودش بود برادر همرزم شهیدم. دست در گردنم انداخت و گفت گذشته را فراموش کن که انسانی از نو متولد شده است."
نمی دانم آقایان فراموش کردند آنانی که برای دفاع از کشور جان دادند فرشته نبودند، بلکه مانند همین مصادیق بدحجابی جوانانی با گرایش ها و علاقه های متفاوت بودند که در شرایطی خاص با تصمیمی بزرگ خاطره ها برجا گذاشتند.
نمی دانم، شاید اینگونه نتیجه گرفتن از تصویرهای ذهنیم ترمزی باشد برای قطار بدون ترمز اداره یک کشور!

توضیح:این مطلب را یازده روز پیش قبل از اینکه به سفر بروم نوشتم، شرومنده بابت تاخیر مسافر بودم.

+ Balatarin |