تبليغاتX
متقی آنلاین

متقی آنلاین

دریچه ای برای ارتباط در دنیای مجازی

اما باغچه ها را پر کردیم...ما!

چهارشنبه بیستم تیر 1386- 10:9 - حسین متقی فر

خیلی دیر شد تا متقی آنلاین به روز شود که از این بابت بی نهایت شرمنده ی دوستانم. البته توجیحاتی هم وجود دارد مانند اینکه سرگرم ثبت نام دانشگاه بودم، از شهر پونا به بنگلور تغییر مکان دادم و از همین رو باید محل اقامتم در پونا را تحویل صاحب خانه می دادم و پول رهن را پس می گرفتم، لوازم خانه را به بنگلور منتقل می کردم، ماشین را می فروختم،  مسائل قانونی مربوط به پلیس را حل و فصل می کردم، در شهر جدید به دنبال خانه می گشتم و... که هیچ کدام دلیل محکمی نخواهد بود.
 
اما آنچه باعث شد تا این پست نوشته شود( آنهم با صفحه کلیدی که فارسی نیست و به اسرار من متصدی کافی نت فونت فارسی ویندوز را نصب کرد) پبغامی بود که آقا مجید متقی پسر دایی عزیزم برای مطلب قبلی گذاشته بود.
خط به خط این کامنت سرشار از خاطرات دوران کودکی ماست، روزهایی طلایی که دیگر بازنمی گردد. چند سال پیش بود که به علت کهولت مادربزرگ و پدربزرگ عزیز خانواده تصمیم گرفتند تا آنها دیگر در خانه قدیمی و بزرگشان تنها نمانند و در منزل دایی محمود اقامت کنند.
از همان روز بود که ما دیگر خانه رویاهایمان را از دست دادیم و بدتر آن بود که بنا بر معادلات منطقی این زمانه آن خانه رویایی اجاره داده شد. سال پیش هنگامی که مهلت مستاجر ها سرآمد مثل قحطی زده ها دوان دوان به خانه بچگی ها رفتم و آجر آجر آن را لمس کردیم و بوئیدیم. اما آن خانه تغییر کرده بود.
خانه مادر بزرگ فقط خانه ی رویاهای بچگی نبود، جایی بود که تمام تار و پود شخصیتم در آن شکل گرفته بود نه که شخصیت من که هویت خانواده ای آنجا تعریف می شد.
هجوم خاطره های دور دست همواره در آن فضا معجزه آسا بود، یادآور مردان بزرگ خانواده، تصمیمات بزرگ، ژرفای سرمایه های انسانی... تا بچه بودیم بهترین بچگی های را برایمان داشت و تا بزرگ شدیم عمیق ترین تجربه ها.
شاید...، شاید که نه مطمئن هستم شما با نوشته ها ی آقا مجید مثل من اشک نخواهید ریخت.  اما بد نیست که  ستاره های روشن آسمان خاطرات کودکی ما را ببنید:
 
 "روزی که همه با هم خونه ی دروازه تهران جمع شده بودیم و همه ی این خاطره ها با هم هجوم می اوردن تو ذهن من ... و حتما ذهن شما هم....
حیاط قدیمی مادربزرگ با همه ی سکوت و تنهایی ای که داشت فرار گاه و بی گاه همه ی ما شد از این سردرد های روز های بزرگ شدنمان .
 لبه های حوض ترک خورد .. باغچه های گوشه ی حیاط را پر کردند ...همه ی گلهای رز آن گوشه نابود شدند، همان هایی که تیغ هایشان را با تف روی دماغمان می چسباندیم . وقت های فوتبال اگر توپ می خورد و ساقه شان را می شکست همه از جلوی پنجره ی پذیرایی می دویدیم و می دانستیم که پدربزرگ دارد نگاهمان می کند .
آجر آن دیوار پشتی را که برداری مخفیگاه من و سجاد است که پر است از ته سیگار های اقاجون و بادبادک های سوراخ و ...باغچه پر است از تله های مشتی که برای پدربزرگ درست می کردیم به خیال اینکه روزی پایش توی آنها گیر کند و کیف کنیم . همه ی کرت ها جا پای نشستن های ماست ... جا پای دویدن ها و بازی کردنهایمان .فریاد ها و دعواهای پدربزرگ .
 گریه هامان از آمدن یک تکه استخوان سینه ی عمو جلال .عربی قضا خوردنها وسط باغچه . قفس مرغدانی گوشه ی حیاط که مال ما بود فقط . شیره ی گل چسبان های روی دیوار /ترس همیشگی ته تیره و عمیق چاه / گنجشک های روی کاج / قند شکن مادربزرگ /گاوسمی بازی کردن ها توی اطاق نشیمن . قایم باشک ها / ترس از ابهت اطاق پدربزرگ کنار در ورودی / کرسی های زمستان / آغا باجی نشسته ی من یک گوشه ی حال با روسری همیشه سفیدش ، با تسبیحش،  چادرش، جانماز همیشه دم دستش، و سوال های مدامش وقتی که پیری چهره های ما را از یادش برد،از اینکه اذان شده یا نه... همیشه لبخند داشتنش / لواشک های مادربزرگ / ابگوشت های مادر بزرگ / خمیر کردن برای نان / چانه گرفتن خمیرها / زیر زمین مادربزرگ با همه ی گرد و خاکها و چیزهای همیشه جالب ... / زیرسیگاری پدربزرگ / فندکش / درخت خرمالوی وسط باغچه / درخت های انجیر / تره و ریحان ها /شیرینی های کمد کنار اشپزخانه ... اما باغچه ها را پر کردیم...ما!/آخ
"مجید داداش این منجمد دگم ریشوی نقاب دار"
مجید عزیزم، داداش حسین آقای ریشوی منجمد دگم نقابدار که دلم برای همتون می تپد و دلتنگ در آغوش کشیدنتون هستم، بی نهایت سپاسگذارم.
 

+ Balatarin |