تبليغاتX
متقی آنلاین

متقی آنلاین

دریچه ای برای ارتباط در دنیای مجازی

انتظار یک روز شکلاتی

شنبه سی و یکم شهریور 1386- 10:20 - حسین متقی فر

تنها جمله ای که همه بر روی آن اتفاق نظر دارند، آنی بود که از حسرت دلشان بر می خواست که مگر وطن ما چه کم دارد که شایسته زیستن در آن نیستیم.
بارها حرفهایی این چنینی میان بچه ها رد وبدل می شود آنهایی که حتی به نشانه اعتراض جلای وطن نکرده اند و بهانه شان فقط تحصیل علم بوده  نیز حسرت وطن ایده آل را می خورند. مخصوصاً این پچ پچ ها وقتی گاه فریاد به خود می گیرد که مراسم ویژه ای در کالج در حال برگزاری باشد.
بگذریم از اینکه درخشان ترین ویژه گی بارز هر روزه ی ما مواجه با تناقض ها و تفاوت هایی است که اکنون گریبانگیر اعصاب و روان جوان های هم وطن است؛ حجاب با تمام تعارف ها ، کارکردها و سود آوری هایی که برایمان ساخته و پرداخته شده است اینجا فقط تناقض هایی را با حرفهای دلسوزانه آنان و زیستن اینان می سازد. یا همین روابط دانشجویان دختر و پسر که باعث می شد تا دانشگاههای ما را وادار سازد از ترس خیلی چیزها نهادهای عظیم انظباطی و انتظامی بسازند که وقتی بچه ها می بینند هیچ کدام از اینها اینجا نیست و هیچ یک از آن حرفهای از سر دلسوزی نیز، فکر کنند و گاه در برابر این تناقض های بزرگ اینگونه نتیجه بگیرند" که لعنت به این دین که همه چیز را از ما گرفته است!"
بگذریم که قصد ذکر نمونه ها را نداشتم، هر چند نمی شود. چطور می شود مدام با این افکار دست و پنجه نرم نکرد و بر گذشت زندگی خودمان و پدرها و مادرها و نسل های قبلمان افسوس نخورد که چطور با محصور کردن خود در عقایدی که نه تنها ساخته و پرداخته ادیان نیست که محصول دست بشرند زندگی خود را در قالبی از باید ها و نباید های کسل کننده به دست غم ها و خستگی ها سپرده اند تا حاصل آن جامعه جوانی باشد با ضریب امید و شادی پائین، جامعه ای که حسرت داشتن های اولیه یک زندگی را می خورد.
همین چند روز پیش بود که نمی دانستم با چه زبانی باید برای همکلاسی ام توضیح دهم که چرا در وطن ما موسیقی و رقص مجوز عمومی ندارد، نمی فهمند؛ وقتی که هر روز پس از اتمام کلاس ها کالج تبدیل به دیسکو می شود، باند های بزرگ شروع به پخش ترانه می کنند تا خستگی دانش آموزی به در آید، یا آن گوشه که همیشه کلاس آموزش رقص است و چه نشاطی که تزریق نمی شود و گاه های حسرت آور خودم را یاد می کنم که بدون نشاطی می ایستم و رقصیدن آنها را نگاه می کنم، پس فعل حرام انجام داده ام و باید منتظر عقوبت آن باشم.
طولانی شد، اینها مقدمه شد تا خاطره دیروز را تعریف کنم.
زنگ آخر کلاس ها معمولاً گروه های دانشجویی به کلاس ها می روند و در رابطه با برنامه ای، جشنی یا کار گروهی اطلاع رسانی می کنند. دیروز یکی از این گروه ها که دانشجویان همیشه خوش لباس رشته ی "مدیریت هتل " هستند به کلاس آمدند و در رابطه با روز شکلات (chocolate day)صحبت کردند.
کلاس که تمام شد، در محوطه کالج چندتا میز گذاشته بودند و از علاقه مندان ثبت نام می کردند که جمعیت زیادی نیز از این برنامه استقبال کرده بود.
محتوای برنامه از این قرار بود که؛ شما باپرداخت 35 Rs(حدود 800 تومان) می تونستید یک کارت بخرید و اسم خودتون و کسی رو که بهش علاقه مند هستید، دوسش دارید و دلتون می خواد که اگر ازعشق شما به خودش خبر نداره مطلع بشه را روی کارت بنویسید تا در روز  September 25 دانشجویان مدیریت هتل به کلاس دوستتون بروند و کارت شما را به همراه یک شاخه گل رز و سه تا شکلات هدیه کنند.
نکته جالب اینجا بود که گرچه اکثر پسر ها و دختر های کالج دست به کار ثبت نام شده بودند اما دانشجویان رشته ی مدیریت هتل با این کار فقط هزینه مواد اولیه کلاس شکلات پزی شان را بدست می آوردند و با این کار هزینه های این کلاس بامزه رو از هم کالجی ها شون تهیه می کنند.
با این حساب، باید منتظر باشم تا سه شنبه شاید در کلاس ما رو هم زدند و شکلاتی به من هدیه دادند.

پی نوشت ۱: در رابطه با پست قبلی دوست خوبم ضمن ارسال کامت خصوصی نکاتی بسیار مفیدی رو یادآور شدند که در پست ها بعدی به اون خواهم پرداخت.

پی نوشت۲: چندی پیش مجموعه ی کاملی از کارهای محسن نامجو بدستم رسید، یکی از این آهنگ ها که بیشتر از همه از گوش کردنش لذت می برم و فکر کنم اگر ایران بودم موسیقی پائیزی ام می شد را آپلود کردم.(روی این لینک  کلیک کنید و به انتهای صفحه سمت چپ دقت کنید بعد از بیست و پنج ثانیه دکمه دانلود ظاهر می شه که با کلیک کردن روی آن می توانید به راحتی دانلودش کنید).

ای ساربان
ای کاروان
لیلای من کجا می بری؟
با بردن
لیلای من
جان و دل مرا می بری…
و اون تیکه ی گلپایگانی:
پس از تو نمونم، برای خدا
تو مرگ دلم را ببین و برو
چو توفان سختی ز شاخه ی غم
گل هستی ام را بچین و برو
که هستم من آن تک درختی
که در پای توفان نشسته
همه شاخه های وجودش
ز خشم طبیعت شکسته

+ Balatarin |


Ganesh Chaturthi خدای محبوب هندوها

شنبه بیست و چهارم شهریور 1386- 9:25 - حسین متقی فر

امروز 15 سپتامبر همه جای شهر غرق در گل است، همه جا بوی عطر پیچیده است، زنان لباس های ساری ویژه خود را به تن کرده اند و مردان زیباترین لباس ها را پوشیده اند. صدای جشن و شادی کوچه به کوچه پیچیده است. جلوی همه ی خانه ها تزئین شده است. دست فروشان از دو روز پیش گل های رنگارنگ می فروشند، برگ درختان موز، نارگیل های کوچک، موزهای کوچک، مشک و انبر، شمع و نور و مجسمه ها و تندیس های خدای گانش...امروز تولد اوست. Ganesh Chaturthi هم اوست که خدای عقل و هوش است، محبوب ترین خدای هندوها، گانِش، یکی از شناخته‌شده‌ترین و مورد احترام‌ترین خدایان در مذهب هندوئیسم است.
او اولین فرزند شیوا و پارواتی است. نام او را میتوان ترکیبی از دو کلمه گا- به معنی هوش و نهَ- به مفهوم عقل دانست.
او خدایی است که شکمی بزرگ با سری فیل‌گونه دارد. اغلب او را طوری تصویر می‌کنند که بر زمین نشسته و پاهایش را زیر خود جمع کرده است.
 گانش را معمولا می پرستند تا  برطرف کننده مشکلات و موانع باشد و بسیاری از محصلین در طول امتحانات به درگاه این خدا (که ترکیبی از رفع کننده مشکل و خدای هوش و عقل است) نیایش می کنند.
بزرگترین مجسمه  گانش در شهر حیدراباد است که فقط کف پاش نصف بدن یک ادم است. معروف ترین گانش هم در شهر دهلی است که بسیار بزرگ اسن و بدنش از طلا ساخته شده است.
امروز گانش به دنیا آمده است. گوشه و کنار شهر می توان مجسمه های او را یافت. از چند روز پیش همه در تکاپویند تا مجسمه ای از او بخرند و به خانه شان ببرند. اندازه مجسمه بسته به توان مالی آنها دارد، از مجمسه های کوچک تا غول پیکر، آنها را به خانه می برند و در معبد کوچکی که در همه خانه ها وجود دارد قرار می دهند.
و هر روز با گلهای سرخ و زرد وسفید می آرایندش، پیرامونش شمع روشن می کنند، موزها و نارگیل های کوچک قرار می دهند و در دو طرفش برگهای بزرگ درختان موز را جای می دهند تا برکت و رحمت شامل آنها شود.
گانش به آنها خردورزی هدیه می کند، آنها را به بهره ی بیشتر از عقل یاری می رساند و در گشایش رزق و روزی یاور است.
دو روایت اصلی از تولد او خدای محبوب شنیده ام که هر دوی آنها به قوت خود پابرجست و طرفدار دارد.
اولی اینگونه روایت می شود که بر اساس افسانه های هندو الهه گانش توسط الهه پارواتی ، همسر شیوا خلق شد. پارواتی گانش را از چوب درخت صندل خلق کرد و زندگی را در وی دمید. الهه گانش، سری مانند فیل و بدنی مانند انسان دارد و از وی به عنوان الهه از بین برنده موانع پیش روی مؤمنان نیز شهرت یافته و این امر در زمانی مورد استناد قرار می گیرد که پیروان آئین هندو شغل و کار جدیدی را آغاز می کنند . وی همچنین الهه حامی در سفر نیز به شمار می رود.
روایت دومی که بین عوام بیشتر دلنشین است داستانی را تداعی می کند که  مربوط به جشن  diwalli می شود . دیوالی جشن سال نو تقویم هندوهاست. جشنی عظیم و باشکوه به مدت ده روز که به بهانه ی تولد دوباره ی خدای گانش شکل می گیرد و در ماه نوامبر است.روایت می شود که شاه به یک سفر طولانی می رود و زنش در نبود اون بچه دار می شود، شاه اصلا نمی دانست که زنش حامله بوده بعد از سالها که برمیگرده زنش در حمام بوده و شاه که از همه جا بی خبر بوده است می خواهد وارد اتاق شود که  پسرش جلو می آید و اجازه  ورود به او نمی دهد و  می گوید: " مادرم در حمام است تو کی هستی؟ حق نداری بری تو". شاه عصبانی هم  گردن پسر را میزند.
هنگامی که  همسرش باز می گردد و این صحنه را می بیند به شاه می گوید این فرزندمان است  و پادشاه نادم  فیلی که در حال رد شدن بوده را میکشد و سر  او را به جای سر پسرش قرار می دهد  و به همین علت گانش سر فیل دارد و diwali روز تولد دوباره گانش است.
 
اما نکته جالب امسال در شهر بنگلور بارش شدید باران از دیروز بود. بارانی سل آسا که همه جای شهر را فرا گرفت. روزنامه ها با تیتر های مختلف خاطر نشان  می کنند که بارش باران نمی تواند مانع از برپائی جشن گانش شود.
 
البته یکی از اساتید دانشگاه چنین نظری داشت که پیروان آئین هندو مراسم گانش چاتورتی را با مجسمه هایی از الهه گانش که در نقاط مختلف شهرها نصب شده جشن می گیرند و با  برگزاری این جشن نشان می دهند که  حضور الهه گانش در زمین برای هدایت پیروان خود است و این امر به معنای روز تولد الهه گانش نیست.

این جشن در چهارمین روز دوره بدر ماه در ماه بهادراپادا برگزار می شود. این جشن درایالت مهاراشترا(محل اقامت قبلی ما ) و دیگر مناطقی که در گذشته ایالت امپراطوری ماراتا بوده است باشکوه تر برگزار می شود.
در طول جشهای این مراسم اعضای هر خانواده هندو مقابل مجسمه الهه گانش دعا می کنند. در جنوب هندوستان این نیایش خاص یکروزه است اما در ایالتهای غربی چون مهاراشترا از 2 روز تا 10 روز ادامه می یابد.
جوامع هندو همچنین جشنهایی را نیز به صورت عمومی برگزار و با یکدیگر در نصب بزرگترین مجسمه الهه گانش رقابت می کنند. این جشن فرصتی برای فعالیتهای فرهنگی چون اجرای نمایش و اجرای موسیقی دسته جمعی است.
 
متاسفانه اطلاعات کامل تری بدست نیاوردم، چرا که عوام پایند به این مناسک مذهبی اطلاعات دقیقی ندارند و موروثی به انجام وظایفشان می پردازند. در میان آنهایی هم که اطلاعاتی دارند نظر ها متفاوت است چرا که ریشه اکثر ادیان هندی آمیخته با افسانه ها و اسطوره هاست که هر کدام در روایت های امروزی اش شکلی دگرگون و فراخور حال گوینده پیدا می کند.
اگر دانسته ای جدید یافتم حتماً در پست های بعدی به آن خواهم پرداخت.

- این عکس جالب امروز در صفحه اصلی روزنامه ایندین تایمز منتشر شده بود. در تصویر استاد یوگای ارتش را مشاهده می کنید که مجسمه ای از گانش را که بوسیله ی نخ بسته شده است را به پلک سمت راست چشمش آویزان کرده است.

-این عکس هم مربوط به Sharmila Mandre یکی از بازیگر معروف سینماست که در حال خرید تدیس گانش است.

پی نوشت: بعد از افطار با یکی از دوستان رفتیم معبد بزرگ شیوا که عکسهای معبد را روی فلیکر گذاشتم، هر چند نمی دونم فلیکر توی ایران فیلتر هست یا نه اگر باز نشد خبرم کنید تا درستش کنم.

+ Balatarin |


روزمره ها (۳): رمضان است

چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386- 21:25 - حسین متقی فر

دعای لطیف پیامبر مهربانی ها در یکی از شبهایی که قدر می دانستند، شایسته ی همیشه خواندش هستیم مخصوصا در این روزهای مهمانی:

بسم الله الرحمان الرحیم
اللهمّ اقسم لنا من خشیتک ما یحول بیننا و بین معصیتک
و من طاعتک ما تبلّغنا به رضوانک
و من الیقین ما یهون علینا به مصیبات الدّنیا
اللهمّ امتعنا باسماعنا و ابصارنا و قوتنا ما احییتنا واجعله الوارث منا
واجعل ثارنا من ظلمنا وانصرنا علی من عادانا
و لا تجعل مصیبتنا فی دیننا ولا تجعل الدنیا اکبر همّنا
ولا مبلغ علمنا و لا تسلّط علینا من لا یرحمنا
برحمتک یا ارحم الرحمین

خدایا آنقدری از خشیتت به ما بده که مانع معصیت ما شود
واز طاعتت آنقدر به ما بده که بتوانیم باعث خشنودی تو شود
و از یقین آنقدر نصیب ما کن که سختی های زندگی بر ما آسان شود
خدایا بهره ده ما را به گوشهایمان و دیده هایمان و نیروهایمان
تا زمانی که زنده ایم و آن را وارث ما گردان
انتقام گیر ما باش از آنهایی که بر ما ظلم کردند
وپیروز کن ما را به آنکه دشمنی کرده با ما
و ما را به مصیبت دینی مبتلا مکن
 و قرار مده دنیا را بزرگترین خواسته ما
و نهایت علممان را این دنیا قرار مده
و کسی را که بر ما رحم نکند بر ما مسلط مکن
به رحمتت ای مهربانترین مهربانان

به دعا از خدا می خواهیم تا این نقیصه ها را از جان و اندیشه ما دور کند.

+ Balatarin |


فتاده در سر هوای میخانه

پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386- 16:34 - حسین متقی فر

روی تخت، در گوشه ای از اتاق زانوهایم را در بغل کشیدم و به بیست و چهار سال پیش، ثانیه ها و لحظه هایی مشابه فکر کردم. اینکه چگونه به دنیا بیایم اهمیتی نداشت که با هر کیفیتی زحمتی شد برای مادر تا پیوند ژرف میان ما به این بهانه شکل گیرد.
به بیست و چهار بهاری که پشت سر گذشت نیز فکر نمی کنم که گاه تولدم شهریور است –نیمه ی آن – روزهایی که در انتظار پائیز بود.
تمام آن انتظارها چه حتی "آنهایی که به یاد ندارم" همراه با طپش طوفانی قلبم بود، دلتنگی های شهریوری، امیدهای پائیزی، آغازهای مهر گونه، ساختن هایی به رنگ آبان و پایان های کوتاه به سردی آذر همانجا که مهمترین رویدادهای هستی برایم رقم می خورد.
قدم زدن های مکرر و بی پایان، از پانزده شهریور تا خود مهر، مهر جادوئی از حاشیه ی مادی نیاصرم تا پل سپنتا، از پل بزرگمهر تا انتهای بهشت زمین(پل غدیر)، گذرهای حسین آباد، پیاده روهای چهارباغ، چرخش های آتشین نقش جهان، از قلب مضطرب تا آرامش زاینده رود، تمام این پانزده روز دردهای زایش بود و تمام این بیست و چندی فرزندان مهرماه ام اکنون هر کدام راهی رفته اند و نامی برگزیده اند و نشانی یافته اند!
حس جاودانه ی خرد شدن برگ های زرد و نارنجی زیر کفش، برخواستن های ناگهانی در سحرگاهان با اندیشه های ماورائی که بسیاریش درک نشدنی بود وبسیاری از آن محو نشدنی؛ حالت های نامعلوم، طپش های جهنده ی قلب، چشمان گریان، حس مملو از بی نهایت عشق و خدایی که بر پشت بال کلاغی همان بالا روی درخت برگریز روبروی نیمکت نشسته بود و قار قار می کرد...چه نزدیک بود درست میان زمین و آسمان، نه! نزدیک تر به زمین...
به خیابان می روم، بینی ام را با دو انگشت سبابه و شصت سفت می گیرم تا نفسی در نیاید، دهانم بسته، تمام اکسیژن ریه هایم را می فرستم بالا، محکم پشت پرده های گوشم می خورد تا راه های فرار بسته شود. چشمان گرد شده در فضای سکوت مغزم، اکنون فرصت نگاه کردن است، فقط بیست و چهار ثانیه، بیش تر از این بدون تنفس حیاتم ممکن نیست؛
همه چیز در جریان است، زندگی در این بیست و چهار ثانیه بدون اصوات است، دو ثانیه اول طی شدن گذشته تا حال، ثانیه سوم درک اکنون، از ثانیه چهارم فقط دیدن است.
روبرو، آدمهایی که عجله دارند تا از اتوبوس جا نمانند، پشت سر قرمزی چراغ ماشین ها را نگه داشته است. سمت راست جاده ای به سمت نمی دانم کجا، سمت چپ جاده ای به سمت نمی دانم کجا، زیر پا زمین سفت و پابرجا، بالای سر بی نهایت جاری، مردی می آید، می ایستد، شانه ای از جیبش بیرون می آرد و بر روی موهایش می کشد، عده ای در عجله؛ سگ نیز با آنها می دود. گاری ای پشتش زن، داد می زند از باز وبسته شدن تند تند لبانش می فهمم، لبهایی سرد، میوه ها را می فروشد و کنارش پسربچه ای کوله ای بر پشتش، جای دندانهایش را بر نیمه ی سیب می نگارد.
دخترهای مدرسه ای؛ خنده هایی معصوم، زن ِ دوچرخه سوار، مردی با یک پا، سگ دوان  دوان، راننده پول می گیرد، مسافر می دهد، گدا می آید و تقاضایی دارد.چایی فروش لیوانهای خالی را می شمارد، گاو نشسته بر پهنای خیابان نشخوار می کند، راننده ای دست روی بوق، خدای کریشنا و گانش بر فراز معبد؛ مردی دستانش را حلقه کرده تعظیم می کند، زن با روبنده می رود، زن با تاپ می آید، باد می وزد، پلیس به میان خیابان می دود و فرمان موتورسیکلت فراری از چراغ قرمز را می گیرد.
ثانیه ها در گذرند، شمارش ِ معکوس است... کلاغها در گروهی منظم می روند، ابرهای تکه پاره می آیند، ماشین رها شده از بند چراغ قرمز مردی را زیر می کند، آنطرف تر زن ِ دست فروشی با سطل شوهرش را می شوید، سقف حمامش آسمان، منبع گرمایش چوبها، سرامیکش از جنس خاک ... تا بشوید چرک روزهای کار یا شاید هفته ای را.
دهان ها باز است، حرفها می آید، می رود، گوشها می شنوند، قلب ها در حسرت خون، حس ها چشم به راه سوار، عابران در گذر، مسافران در سفر، آسمان در بارش، خورشید در تابش...اندیشه های هرزه، فکرهای کوتاه، حس هایی گاز زده، قلب هایی سوخته، نسل هایی رفته...
ریه ام سنگین از هوا، کمرم تا می شود، چشمانم عادی است، گوشهایم باز، بیست و چهار سال می گذرد؛ تمام نقطه سر خط، "پشت سر نیست فضایی زنده ".
فال شهریور امسال را حافظ اینگونه روایت می کند:

چراغ روی تو را شمع گشت پروانه // مرا زخال تو با حال خویش پروانه
خرد که قید مجانین عشق می فرمود // به بوی حلقه ی زلف تو گشت دیوانه
به بوی زلف تو گر جان به باد رفت چه شد // هزار جان گرامی فدای جانانه
من رمیده ز غیرت ز پا فتادم دوش // نگار خویش چو دیدم به دست بیگانه
چه نقش ها که بر انگیختیم و سود نداشت // فسون ما بر او گشته است افسانه
بر آتش رخ زیبای او به جای پسند //  به غیر خال سیاهش که دید به دانه
به مژده جان به صبا داد شمع در نفسی // ز شمع روی تواش چون رسید پروانه
مرا به دور لب دوست هست پیمانی // که بر زبان نبرم جز حدیث پیمانه
حدیث مدرسه و خانقه مگوی که باز //  فتاد در سر حافظ هوی میخانه

مبارک باشد، انسانی روی زمین به خودش تولدش را تبریک می گوید، گو همین کافی است و بابت همه ی داشته ها و نداشته هایش زیر لب دعا می کند.

+ Balatarin |


روزمره ها (۲)

پنجشنبه هشتم شهریور 1386- 19:26 - حسین متقی فر

دیروز برای گرفتن اجازه اقامت بعد از دو ماه رفته بودیم پلیس، البته قبل از آن باید به اداره کالج می رفتیم تا نامه های مورد نیاز پلیس را تهیه کنیم. کار به درازا کشید و مجبور شدیم نهار را بیرون باشیم. نزدیک اداره یک رستوران چینی هست که من قبلاً می شناختم برای همین رفتیم همانجا وقتی اومدیم بیرون با این صحنه  و این یکی رو برو شدیم. ( اولین موتور بعد از ماشین برای ماست)

مجبور شدم کفشها را دربیارم و موتور را نجات بدم. در راه رسیدن به خانه دیدن این صحنه ی استثنایی خستگی آن روز را به درآورد. کارگرهای ساختمانی که در حال بازگشت از محل کار هستند و کافی بود تا با یک دست تکان دادن من آنها تمام حواسشان را به ما جلب کنند و تا لحظه ی سبقت از ماشینشان برایمان دست تکان بدهند. آدمهای دوست داشتنی و ساده!

+ Balatarin |


روزمره ها (۱)

شنبه سوم شهریور 1386- 23:31 - حسین متقی فر

بي اعتمادي نسبت به دوستان، شرم آورتر از فريب خوردن از آنهاست "كنفسيوس"

+ Balatarin |