تبليغاتX
متقی آنلاین

متقی آنلاین

دریچه ای برای ارتباط در دنیای مجازی

سفر به سرزمین خدا* (۱)

یکشنبه بیست و نهم مهر 1386- 7:54 - حسین متقی فر

وقتی برنامه ای را برایم از قبل مشخص می کنند، توان ایستادگی و نه گفتن در برابرش را ندارم، چه حتی  ایام تعطیلات قبل امتحان وفصل درس خواندن باشد.
درست عصر روز عید فطر(عید در اینجا یک روز پس از ایران بود)، یکی از اقوام ما (احسان) که  به تازگی در رشته بایو تکنولوژی فارغ التحصیل شده تماس گرفت و خبری داد که گویا گریزی از تن دادن به آن نبود.دعوت شده بودم به یک مسافرت استثنائی، از آن رو که قرار بود این سفر با موتور سیکلت انجام پذیرد.
 از اهالی خانه کسی آمادگی سفر را نداشت و با اصرار همان ها و اشتیاق فراوان آماده ی سفری شدم که قرار بود یک ساعت بعد از تماس احسان آغاز شود، بنابر این با سرعت تمام در شامگاه عید سعید فطر خودم را به گروه چهار نفره ای که شامل من، احسان و دو دوست هندی بود رساندم تا بدین صورت سفر شبانه ی ما  در خلوت جاده ها هند به سمت جنوبی ترین جغرافیای این سرزمین شگفت آور آغاز شود.

برای خروج از بنگلور از کنار امارت Townhall و از روی پل بزرگی که در کنار آن مسجد عظیمی قرار داشت و به سمت خروجی شهر منتهی می شد گذشتیم و در ابتدای اتوبان Mysore-Bangalore قرار گرفتیم.
اولین شهری که قرار بود به آن برویم میسور(Mysore) نام داشت که فاصله آن تا بنگلور 145 کیلومتر است.
میسور سومین شهر بزرگ ایالت کارناتاکا (Karnataka) و یکی از زیباترین شهرهای این ایالت است، از بنگلور تا میسور با اتوبوس حدود 2 ساعت راه است، زیبایی میسور به خاطر طبیعت سر سبز و کاخ های قدیمی و جاذبه های گوناگون توریستی است. درمیانه ی  میسور که به شهر باغ ها و قصرها معروف است ، قصر مهاراجه (Mysore palace) بسیار مجلل و زیباست .
قصری عظیم  با گج بریها و نقش و نگارهای سحر انگیز، تخت و صندلیها ، فرش و طلاها و جواهرات با سالنهای بزرگ و اطاق های تو در تو یادگار رونق و ابهت آن روزگاران بود. عکسهای سواره و پیاده «مهارجه» ، صف طولانی سربازها و نوکرها و اهداء کنندگان همراه با  معبد بزرگ و عبادتگاهی که در محوطه قصر  قرار دارد.
در تاریکی و خنکی شب به فاصله هر یک ساعت توقفی می کردیم و با خریدن یک چای هندی داغ و خوش طعم از دکه های غیر بهداشتی کنار جاده کاممان را گرم می کردیم.
شب هنگام بر خلاف ایران، جاده به شدت خلوت بود، در کنار خیابان ماشین های شخصی و باربری زیادی را می شد دید که توقف کرده اند و تا طلوع خورشید تصمیم به خوابیدن داشتند، بنابر این تجربه ی دو دوست هندی همراه ما مبنی بر رانندگی در شب گواه بر خلوتی جاده ها بود، که البته باعث شده بود تا از لذت دیدن جنگلها و مزرعه ها سرسبز حاشیه ی جاده محروم شویم.
نزدیک سه ساعت گذشت تا نزدیک به میسور در رستورانی شام تند و چرب هندی خوردیم، طبق برنامه ی قبلی قرار بود در میسور شب را استراحت کنیم و با طلوع خورشید به سمت ایالت کرالا (kerala) که مقصد سفر ما بود حرکت کنیم اما برنامه را عوض کردند تا شبانه به کرالا برسیم، بنابر این بدون فوت وقت حرکت با گذر از کمربندی میسور که از خارج شهر می گذشت آغاز شد.

* بر گرفته از عنوان " کرالا کشور خود خداست" که توریست ها در سراسر دنیا این سرزمین را با این نام می شناسند.

+ Balatarin |


Empire State goes Green

یکشنبه بیست و دوم مهر 1386- 12:50 - حسین متقی فر

در میان اخبار خبرگزاری فرانسه، خبر بسیار جالبی خواندم.
مقامات رسمی واشنگتن اعلام کرده اند که بلندترین آسمانخراش نیویورک که ساختمان نمادین این ایالت نیز محسوب می‌شود از روز جمعه به احترام عید فطر و پایان ماه مبارک رمضان با نور سبز روشن می‌شود.

ساختمان امپایر استیت (The Empire State Building) یک برج ۱۰۲ طبقه تجاری است که در محله منهتن در شهر نیویورک در ایالات متحده آمریکا قرار دارد. ساختمان امپایر استیت در طول سالها به یکی از «نمادهای کلان‌شهر نیویورک» تبدبل شده است.
براساس این اعلامیه،  این نخستین باری است که ساختمان امپایر استیت نیویورک برای عید فطر و برای جشنی مربوط به اعتقادات مسلمانان روشن می‌شود در حالی که پیش از این،  ساختمان فوق تنها برای کریسمس و هانوکا روشن می شده است.

خبرگزاری فرانسه در ادامه ی خبر به نحوه مشخص شدن عید فطر اینگونه اشاره می کند که پایان رمضان و برگزاری جشن عید فطر به رؤیت هلال ماه بستگی دارد و از همین روست که ساختمان امپایر استیت به عنوان بزرگترین آسمانخراش نیویورک از روز جمعه تا روز یکشنبه با نور سبز روشن خواهد ماند.

این ساختمان که در سال 1930 ساخته شده 443 متر طول داشته و نخستین بار در سال 1976 با نور رنگی قرمز، سفید و آبی  به مناسبت American Bicentennial (جشن های دویست ساله آمریکا)روشن شد.

به نظرم در میان تمام سیاست هایی که آمریکا برای مسلمانان بصورت ویژه بعد از یازده سپتامبر در نظر گرفته است و برخوردها و محدودیت هایی که در این مدت مشاهده کرده ایم،  جایگاه تصمیمات عقلانی و واقع بینانه ی موجود در این کشور جذابیت پنهان و ناشناخته ای است که دست کم برای ما ایرانیان داخل ایران به تصویر کشیده نشده است.
همواره با چهره ی خشن و غیر انسانی سیاست مداران این ابرقدرت، آمریکا را شناخته ایم در حالی که جریان زندگی و فرهنگ مردم این ایالت گویای نکات دیگری است که نزدیک شدن بدون تعصب و آگاهانه چه بسا موجب آن می شود که نه تنها کدورتی نماند که در مواجه این دو فرهنگ تا آنجا که دیده ام نکات اشراک فراوانی بوجود آید، تا تبادلات عمیق میان مردمان دور از هم به تحکیم رابطه ها بیانجامد.
این نکته که چرا  این دست خبرها هیچگاه تحت پوشش رسانه ای ایران قرار نمی گیرد، تاسف آور است. ای کاش دو طرف ماجرا در عین توانمندی، قدرت اقرار به اشتباهات را نیز داشتند و برای امروزشان بر اساس مصلحت و نیاز جامعه شان خط مشی تنظیم می کردند نه بر اساس گفته ای و سفارشی در زمانی دور تر.

از طرفی دیگر هنگامی که دولتی با سیاست هایی که رنگ و بوی خصمانه ای با مسلمانان جهان دارد چنین متواضعانه حسن قدمی بر می دارد، انتظار برخورد و بازداشت جمعی از مسلمانان جهت بر پا داشتن نماز عید فطر در کشوری اسلامی دردناک تر از هر چیز دیگری  است.

پی نوشت: خبرگزاری مهر: به رسمیت شناخته شدن ماه رمضان در کنگره امریکا

+ Balatarin |


وزن بودن

سه شنبه هفدهم مهر 1386- 21:36 - حسین متقی فر

چند بار باید هندل می زدم تا موتور روشن بشه، یکم گاز دادم تا آماده ی حرکت باشه، توی پارکینگ نسبتاً تاریک بود برای همین، همین طور که به موتور گاز می دادم شصت دست چپم را گذاشتم روی کلیدی که روی فرمان موتور بود تا چراغ روشن بشه. با تابش نور به دیوار روبه روم عنکبوتی رو دیدم که به اندازه گردویی بزرگ  بود و مثل مشت دست خودش را جمع کرده بود و وارونه از سقف آویزان شده بود. فکر کنم خوابش به هم خورد وقتی که نور موتور از لای پلکش، چشماش رو روشن کرد واسه همین بود که یکم تکون خورد.
لابد داشت فکر می کرد این موقع بعدازظهر کی اومده خوابش رو به هم زده، شایدم داشت شرایط رو بررسی می کرد که خطری تهدیدش نکنه؛ ولی این من بودم که اولین حسی که از ملاقت عنکبوت خواب زده ای در بعد ازظهر یک روز خلوت بهم دست داده بود ترس بود، ترسی از سر عظمت اون یا این که خیلی وقته دارم یکی از خویشانش  رو زیر نظر می گیرم -درست بالای سرم بین فاصله ای که مابین دیوار و تخت خوابم وجود داره، برای خودش خانه ای ساخته که بهتره بگم شکارگاهی - و وقتی که رو شکم می خوابم و دستم رو می گذارم زیر فک ام و نگاهش می کنم، می بینم که چطور داره دام پهن می کنه یا با جابه جا شدن سریع یکی از شکارهاش رو بسته بندی می کنه و اون لاشه هایی هم که اون زیر ریخته، باقی مانده ی نهاری یا شامی پیروزمندانه است.

این بود که راه افتادم. تا برای  افطار که  کم تر از دو ساعت  دیگه سر می رسید، سریع گوشت بخرم و بر گردم آشپزخانه ولی اون حالت جمع شده ی وارونه ی عنکبوت خواب آلود مدام جلوی چشمم بود و سر گرم این فکر بودم که علت وجود یک حشره تو عالم هستی چی می تونه باشه؟ یک چیزی مثل عنکبوت  با تمام ویژگی ها منحصر به فرد و ساختار پیچیده ای که در آفرینش و سبک زندگی اش وجود داره ولی فاقد خصیصه ی انحصاری انسان که همون قدرت اختیار و –عقل ِ-، قرار که چه کار ویژه ای تو ساختار دنیا بر عهده بگیره که اینطوری خواب آلود و وارونه به من نگاه می کنه... تو همین افکار بودم که یکی از همین سگ خیابونی ها از جلو یک ماشین که خیلی هم سرعت داشت جا خالی داد و پرید جلوی موتور تا منم هیجان زده  فرمان موتور را کمی چپ و راست کنم و با زیر نکردن سگ فرصت ادامه ی حیات رو ازش نگرفته باشم.

کنار کشیدم و برگشتم سراپاش رو برانداز کردم، زبون بسته مثل من کنار خیابون یکجای امن پیدا کرده بود و نفس نفس می زد، شاید اونم داشت به این فکر می کرد که نقش این آدمها با این همه ادعا که ما تنها موجوداتی هستیم که قدرت تفکر داریم و می تونیم دنیا را به کام خودمان تغییر دهیم چی می تونه باشه که اینطوری به خودشون اجازه می دن سوار بر ابزارهایی که ساختن پیاده روی بعد از ظهری یک سگ رو با طعم تلخ مرگ آغشته کنند.
دو تا چشم بزرگ و از حدقه درآمده سگ زبون بسته اضافه شد به تصویر عنکبوت خواب آلوده ی وارونه تا تصمیم بگیرم که فقط به این فکر کنم که اگه سریع تر به مغازه گوشت فروشی نرسم از افطاری خبری نیست.

برای همین مشتم رو سفت تر حلقه کردن دور گاز موتور  و پیچوندمش  تا سرعت بیشتری بگیرم. سرم رو کمی پائین تر گرفته بودم که مبادا وزش سریع باد مقابل، کلاه نقاب دار رو از سرم برداره که احساس کردم چیزی محکم خورد به مچ همون دستی که باهاش نور چراغ موتور را تابونده بودم به خواب عنکبوت و چند ثانیه ای بین آستین کاپشن و دستم تکون تکون خورد و پرت شد بیرون، تو یک لحظه از مچ دست تا مغز سرم بی حس شد، زدم روی ترمز و با زحمت موتور رو کنار خیابون نگه داشتم.
بدنم کاملاً بی حس شده بود، روزه بودن هم دلیلی شد برعدم مقاومت بدنم. به دستم که نگاه کردم فهمیدم کار زنبوری بوده که درعین غافلگیری هنگام  پرواز آرام در یک بعد ازظهر ساکت پس از اصابت به مچ دستم طبق غریزه نیشی هم به نوش ما زده بود.
عرق سردی کردم، و قبل از اینکه  تا مرز بی هوشی پیش بروم محل نیش زنبورِ غافلگیر را زخم کردم تا بلکه باقی مانده زهر نیش اش به همراه خون خارج بشه.

خرید تمام شد و افطار نیز، یک بعدازظهر ساکت جای خود را به شب داد تا الان که می نویسم با سنگینی ورم دست چپم "وزن بودن" زنبور و سگ و عنکبوت و... را احساس کنم. دوباره  پشت تختم را نگاه می کنم عنکبوت سرگرم است و به تعداد جنازه ها افزوده، دهانم را نزدیک  گوشش  می برم و آروم ازش خواهش می کنم؛ هوس ثابت کردن -وزن-ت را در یکی از نیمه شبها که غرق  رویا هام هستم از سر به در کن!

+ Balatarin |


امشب شب قدر آمد خامش شو و خدمت کن*

سه شنبه دهم مهر 1386- 1:4 - حسین متقی فر

دلتنگی هایم را باد ترانه می خواند...اینگونه هم نیست، فکر می کنی اگر سیل بیاید از جا کنده می شویم که اینچنین آرزو می کنیم تا باد ترانه سر دهد.
همین که نسیم پیچید لای شاخه ها فهمیدم نزدیک شده است، نیازی به وساطت واسطه ها نبود که همین بی واسطه آمدنش مشکوک اش می کند.
کلمه ها را ساده باید گفت، هنگامی که تنهایی نیاز به تکلف نیست. راحت باش که لحظه های همیشه تنهایی لحظه هایی است که در آن کلمات ساده بیان می شود.
مثل وقتی که دست می اندازی و چرخم را می گیری، مثل وقتی که گونه هایت سرخ می شود، همان لحظه هاست که زمزمه  می کنم:
” من را به یاد آور، وقتی دانه های تسبیح لابه لای انگشتانت بی تابی لحظه ای را می کنند که بند نخ رهایشان کند و قل بخورند روی سرامیک ها.
من را به یاد آور، هنگامی که سر به آسمان می کنی و رسته ی پرنده ها را در صفوف منظم می بینی که به سمت رگه های حیات آسمان در راستای اضلاع رودخانه جاری می شوند.
من را به یاد آور، وقتی گنجشک ها بالای درخت عاشق می شوند؛
که تنهایی گاه از همه چیز دورم می کند
حتی از آرزویی  که کردیم
دلتنگی ها را باد ترانه بخواند... ”
نوشتن با کلمات ساده مفهوم را زودتر می رساند، نوشتن بهانه می شود تا زندگی را گره بزنی به شاخه ها، به همان شاخه ها که از پشت ماوراء می آید و بهانه می شود تا شبی را به انتظار دیدنش سحر کنی.
می گویی: باید به این حقیقت مطمئن باشیم که اینها چیزی جز نعمت نیست

باور کن، مطمئنم و آرام...

*کلیات دیوان شمس تبریزی- غزل 599

+ Balatarin |


دوست من!*

یکشنبه هشتم مهر 1386- 2:25 - حسین متقی فر

فاصله فضایی که تو در آن به سر می بری تا اینجایی که من از برایت روایت می کنم، به فاصله ی برداشتن نقاب ماست.


هوا خوب است؛ سوالت تکراری شده اما جوابش تکراری نیست که اینجا هوایش دم به دم رو به تغییر دارد، در طول یک روز آفتاب می آید، دمی می سوزاند دقایقی می ماند و سپس می رود جایش باد می وزد همه چیز را خم و راست می کند، ابرها می آید، آسمان تیره می شود. باران می بارد دوباره آفتاب می آید... همینطور این گردونه بر خلاف میل ما می چرخد تا گاه کت ام را از گرما در آورم و زیر لب فحشی نثار زمین و زمان کنم، اندکی بعد دو دستی خود را بچسبم و زیر آب پاشی آسمون آبکش بشوم و از سرما سگ لرز بزنم، یا زیر چتر تو باران شدید وقتی که مجبور باشم برای سیر شدن این شکم وامانده تا سر خیابان بروم، مهندس را ببنیم که مثل مرغ آب کشیده چلپ چلوپ قدم توی آب می گذاشت و وقتی از کنارم رد شد آهنگ شیش و هشت هندی اش را بشنوم که دل خوش سر داده بود تا فریاد بکشم از دست این مردم ... که گویا آدم نیستند.
هوا بهتر از آنجاست که شما ایستاده اید، کمی پا به پا شوید؛ همینجا که من با پا به پا شدنم ایستادم.
هوا خیلی خوب است، آنقدر خوب که خیلی از هموطنان شما دیگر دلشان نمی خواهد هوای آنجایی که شما هستید را حتی برای ثانیه ای استشمام کنند؛ پس قبول می فرمائید که هوا خوب است.
گفتم که نیازی نیست از سوال تکراری تان ملول شوید، جوابش به تازگی هوای دم به دم اینجاست.
آسمان همیشه صاف است، چه حتی روزهایی که ابری است. مسئله ی پیجیده ای نیست، اینجا کسی چیزی برای پنهان کردن و از دست دادن ندارد که دل نگران خوب و بد شدن هوا  باشد. طبیعت راه خودش را می رود و آدمها راه خودشان، تضادی میان بودن شان نیست چرا که کسی نگران مواخذه بابت آنچه می کند نیست حال چه رسد به ترس از چه اندیشیدن هاشان...
قانون اساسی شان متضمن آزادی قبل، حین و بعد از بیان است..متضمن نه اینکه دستگاهی بگوید و دستگاهی دیگر دربند افکند، نه! همه چیز را با الگوهای خودمان مقایسه نکن...آزادی بیان در دل یک قانون اساسی دموکرات نوشته شده است.
آزادی در آسمان، میان تشعشع سوزان آفتاب، میان قطره های پیوسته باران، لابه لای ورزش باد در پیچ و تاب زلف درختان و درنوای پرنده های استوایی شنیدنی است، لحظه ای چشم هایت را به من بده:

" مردی دنبال زنی می دود ومحکم به زیر گوشش می زند، زنی در میان خاک و خول با سطلی که از روی آتش برداشته مردی را می شوید، دختری دست در گردن پسری انداخته، آنطرف تر مردی ایستاده تمام مثتانه اش را خالی می کند، عابری آروق قایمش را به صورتت می کوباند تا با بوی الکل از جا کنده شوی، سگ وق می زند، بچه ی کوچکی که هیچ سهمی از لباس نبرده از یک تصادف حتمی جان سالم به در می برد، عده ای دنبال اتوبوس دوانند، پسر جوانی لبان گرم دختر را رها نمی کند، گاو از وسط خیابان بر نمی خیزد، کارگری پوستر بیلبورد را عوض می کند"شغل آماده است، تصمیم بگیرید"، صدای اذان بدون نام علی در میان گلدسته ها می پیچد، مردی یهودی با کلاه سیاهش در کنار راهبی سراپا نارنجی منتظر اتوبوس اند،از بلندگوی ماشین تبلیغاتی حزب مردمی محله صدای شعار انتخاباتی می آید، پیرزنی سر مست پای از معبد بیرون می نهد، ماشین مدل بالا می ایستد راننده دوان دوان پیاده شده درب عقب را برای خانم خوش تیپ هزار دلاری باز می کند، آسمان در حال رنگ عوض کردن است، دست فروش ها روکش ها را آماده می کنند، باران می بارد، چترها باز می شود، آرایشها شسته می شود، موهای سشوار خورده شل می شود، می دوند می دوم، باران یک دقیقه ای فرو می گذارد، می ایستند می ایستم... یک جفت کفش را می فروشند دویست و پنجاه هزارتومان؛ دستم را توی جیب می کنم و برای نوشیدن یک جرعه آب پانصد تومان ناقابل حرام می کنم..."

ببین زندگی چقدر آرام در چند دقیقه ای که چشم هایت را به من دادی در حال گذر بود و از آن مهمتر هوا چقدر خوب بود؛ هوا بوی آزادی می دهد.. اینجا شاملو ندارند تا بگوید:
"دهانت را می بویند
مبادا که گفته باشی دوستت می دارم"
اینجا قاضی مرتضوی ندارد، ستاد امر به معروف و نهی از منکر ندارد، حاکم شرع ندارد، دفتر ائمه جمعه محترم ندارد، ایست و بازرسی ندارد، آدم هذیان گو مثل من ندارد....
بنابر این هر کسی هر کاری صلاح بداند می کند بدون اینکه برایش تصمیم بگیرند...هوا بهتر از این می شود، کسی نقاب به صورت ندارد، هر کسی اندازه خودش است...اندازه خودش حرف می زند...ادعا می کند...هوا خوب است دیگر!
می روم معبد... روبروی شیوای بزرگ چهارزانو می نشینم، ساعت ها نگاهش می کنم؛ به خاک می افتند...تعظیم می کنند، مشک انبر دور سرم می چرخانند و شمعدانی به دستم می دهند تا برا ی خدای شیوای بزرگ آواز شکرانه سر دهم.. حتی وقتی می فهمند اهل مسلک شان نیستم آشفته نمی شوند، کنارم می آیند و پس از اینکه می بینم در کنار آنها قصدی بر بی احترامی نیست بدون سوال اضافه ای "خودی" ام می دانند...
اصلاً راحت تر برایت بگویم، کسی اینجا کاری به کارت ندارد...فقط زندگی کن...آزادانه...تجربه کن.
رئیس جمهوری ندارند که غافلگیر شده بگوید "در کشور ما همجنس گرا مثل کشور شما وجود ندارد"، که دختران مرد نما در کالج دست دوست دخترشان را می گیرند و مردان زن نما در آغوش دوست پسرشانند تا دیگر تو از من نپرسی دانشگاهتان حراست هم دارد یا نه...
هوا هم خوب است...آنجا را نمی دانم، اما اینجا هوا خوب است، حرفم را پس می گیرم : اینجا هوا همیشه تابعی از مردم است، اگر تصمیم بگیرند هوا خوب باشد خوب می شود، تصمیم بگیرند کی آفتاب بتابد، کی باران ببارد، کی باد بوزد.
اینجا دانشجویان اش به دانشگاه نمی روند تا مانند سالهای پیش مان تصور کنند که آمده‌اند تا افقی نو در کشور بگشایند و عالم را زیر و رو کنند. گویا پیامبری بوده اند که برای بعثت نیازمند آموزش‌های مقدماتی چندی اند، که می روند تا فقط و فقط پس از اتمام تحصیل آینده ای مطمئن برای خود بسازند. هر روز مدیر بخش مان می آید و تصویری روشن پس از اتمام دانشگاه می دهد...آینده ای با تکیه بر آمار واقعی دانشجویان فارغ التحصیل همانها که که بی بهره ترینشان در شرکت های عظیم آمریکایی و اروپایی هند حقوق ها می گیرند، هر روز نماینده ی کمپانی های بزرگ در کالج هستند تا گلی بر چینند...نگاه کن برادر این همان مدینه ی فاضله ی ما نبود؟
اینجا دیگر نمی گویند درس شیرین ریاضیات، که می گویند معدل دروس ریاضی شما در هنگام استخدام ملاک است و دانش شما راهگشای شما در هنگام کار!
می بینی چقدر هوا خوب است...حالا کمی هم بوی غربت بدهد، گاهی هم به رئیس جمهورت بخندند، چه خیال؛ وقتی تو در وطنت نیز غریب بودی...وقتی این فضای چند مگابایتی نیز تحمل نشدنی باشد، وقتی به سختی بتوانی نقابت را در فضای مجازی برداری جائی که گمان می کردی بر خلاف قوانین سرزمین ات خودت می سازی اش، قانون برایش وضع می کنی، انتخاب می کنی که می گویند تمرین گاه دموکراسی است!
زهی خیال باطل که بیهوده بیرون سرگردان دشمنیم که در درون به کین نشسته است، می گویند جامعه از تک تک افراد ساخته می شود؛ تک – تک – افراد...یعنی من یعنی تو...
هوای من چطور است؛ هوای تو چطور است؛ سری به مرکز هواشناسی ات زده ای، آمار آب وهوای پیش رو را داری؟ بارانی است؟ ابری است؟ سیاه است؟ کدر است...تیره شده...کی باران می بارد؟ خبر داری...
نگو؛ خودمونیم...تو هم!!!
نه، من نه...مطمئن باش، من احمق ترین آنهایم که هنوز دلم برای روزهایی تنگ می شود که دنبال آزادی کف شهر می دویدیم و سهم مان کم لطفی ها بود، دادی می زدیم، در مقابل کسان گنده تر از خودمان قد علم می کردیم، زیر باز حرف زور نمی رفتیم و بابت همه ی همین ها مدام برایمان لنگ می بستند، زمین می خوردیم و باز بلند می شدیم.
دلم برای همه ی آن شلوارهایی که سرزانو هایش پاره است تنگ شده، حالم از این آزادی و دموکراسی اینجا که حس مبارزه رو از اینها گرفته به هم می خورد، سرد و بی روح، زندگی در حد مطلوب، از اینکه سوژه ای نیست تا برایش داد و بیداد راه بندازیم و مقاله بنویسیم و تو سری بخوریم....
اصلاً زندگی همین است؛ خودت بسازی و باز اسیر ساخته هایت بشوی، برای ساختن حکومت دلخواهت تلاش کنی، مستقرش کنی و باز بر علیه آن انتخاب خودت عصیان کنی....
پس کمی انصاف داشته باش؛ حق بده تا اگر روایت گر ناخوشی ها نباشم، حق بده اگر از چیزهایی می نویسم که گر چه به مزاجت خوش نمی آید آما برای من لحظه ها شیرین وطن را تداعی می کند گو همین ها شیرین تر از روایت و تحلیل و تفسیر چه کردن های این و آن است.
می بینی که دارم از آن سوی آرزوهایی که در وطن داشتم و داری حرف می زنم، ایستاده ام در جایی که شبیه به سرزمین  آرزوهای محقق شده مان است.
پس اینجا من اینگونه خواهم نوشت ؛ اگر برایت سخت است، اگر به آن می خندی، بر چسب می زنی یا می نشینی با جماعتی سخن از دیوانه ای سرخوش می رانی، اگر تحمل کردنی نیست، چه باک...برو...بگذار سهم من همین فضای چند مگابایتی دنیای مجازی باشد که خودم ساخته ام...برایم مهم نیست که چه چیزی می گویی که وقتی اینگونه حرف می زنی خودت را از من می رانی...دور می شویم... قانون من اینگونه بود که خواندی....این است  خلاصه ی  کلام.

*سوژه و عناوین این پست بر گرفته از کامنت دوست عزیزم در یکی از پست های قبلی است  که فقط الهام بخش این عبارات شد و ارتباط معنایی خاصی ندارد.

+ Balatarin |


روزمره ها (۴): ساقی درآمد

شنبه هفتم مهر 1386- 12:26 - حسین متقی فر

ای رستخیز ناگهان وی رحمت بی منتها
ای آتشی افروخته در بیشه اندیشه ها

امروز خندان آمدی مفتاح زندان آمدی
بر مستمندان آمدی چون بخشش و فضل خدا

خورشید را حاجب تویی اومید را واجب تویی
مطلب تویی طالب تویی هم منتها هم مبتدا

درسینه ها برخاسته اندیشه را آراسته
هم خویش حاجت خواسته هم خویشتن کرده روا

ای روح بخش بی بدل وی لذت علم و عمل
باقی بهانه ست و دغل کین علت آمد وان دوا

ما زان دغل کژبین شده با بی گنه در کین شده
گه مست حورالعین شده گه مست نان و شوربا

این سکر بین هل عقل را وین نقل بین هل نقل را
کز بهر نان و بقل را چندین نشاید ماجرا

تدبیر صد رنگ افکنی بر روم و بر زنگ افکنی
وندر میان جنگ افکنی فی اصطناع لایری

می مال پنهان گوش جان می نه بهانه بر کسان
جان رب خلصنی زنان والله که لاغست ای کیا

خامش که بس مستعجلم رفتم سوی پای علم
کاغذ بنه بشکن قلم ساقی درآمد الصلا

+ Balatarin |


گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس!

چهارشنبه چهارم مهر 1386- 20:29 - حسین متقی فر

دستای گرمش به دستام گرمی می داد، چشماش به بزرگی و ژرفای دریا بود و آنقدر جا داشت که قایق کوچکی مثل من بتونه کنار یکی از صخره هاش لنگر بندازه، موهای کوتاهش پوزخندی بود به گرمای تابستون تا هر جا که قرار بود همه از گرما شکایت کنند، سرش را زیر آب ببره و خنک تر از همیشه بازم ساکت بمونه تا اگر منم به جمع معترضین اضافه می شدم دستی رو سرش بکشه و قطره های آب را پرتاب کنه تو صورتم، که آهای رفیق آروم باش، خبری نیست.

با اینکه زخمهای زیادی رو می شد رو بدنش دید که هنوز حتی مرهمی به خودش ندیده بود، بازوهای خسته ام را می گرفت و درست مثل ساربانی که به تمام راه های دور و نزدیک زمین آشنا است، از پیچ و خم های زندگی حرف می زد و پاشنه آشیل سخنش همیشه رو عشق می چرخید و با عشق همراهم می کرد.
شده تا حالا حسرت بخورید که ای کاش فلانی رو که تو فلان جمع دیدم و نگاهش با نگاهم گره خورد، احساس کردم یه جاهایی که نمی دونم کجاست با هم بودیم، اصلاً از یک " جنس" یم ولی به خاطر اینکه فقط با خودتون گفتین حالا به چه بهونه سر صحبت و باز کنم، بگم می خوام باهات دوست باشم، نرفتن  رو ترجیح دادین و بعدها حسرت نبودن با هم رو خوردین... حسرت خوردن شده بود داستان مکرر اون روزها که دفعه اول دیدمش، میان جماعتی خورشید وار خوش می درخشید و میدون داری می کرد و من شیفته جمالش شده بودم اما با همون بهانه ها نرفتن و ترجیح دادم و چند روزی کارم شده بود از دور نگاش کردن، گاهی ام که نزدیک می شدم فقط می خواستم صداش رو بشنوم، ببینم از چی حرف می زنه که اینقدر با هیجان تمام وجودش به رقص در می یاد.

با همون ترفند های خبرنگاری، خودم رو تو گروهشون جا زدم تا بیشتر کنارش باشم، گروهی که قرار بود تاتر "شنگول و منگول" واسه جشنواره فیلم کودک تو اون پارک روبروی هتل کوثر رو صحنه ببره، کار برای بچه ها بود و منم شدم دوست بداری آقای کارگردان که با تکیه به حرفه ام اسم و رسمی به هم زد که صد البته لایقش بود اما غافل از اینکه منم دنبال شکار دلبرم بودم، که بدون هیچ حرفی و بحثی مهرش به دلم نشسته بود.
روزهای  اجرا می گذشت و من شکارچی  شکار صیادی شده بودم غافل از اینکه همه چیز تو فصل پائیز مهیا شده بود تا نمایش نامه ی حضرت والا صفحه به صفحه تمرین بشه که روز آخر شام دهم رو صحنه بره، که این خود حکایت دیگری داره و مجال بحث دیگه ای رو می خواد.

باید خدا را شکر می کردم که دوباره دست تقدیر فرصت بهم داد و خیلی تصادفی مثل خیلی از صحنه های تصادفی دیگه ی این داستان، گذاشتنش سر راهم تا این نوبت -نوبت جبران کردن باشه، اونم جایی که باور کردنی نبود؛ تو کلاس درس مدرسه ای که همه ی بخت برگشته های نظام تحصیلی جدید (شاهکار دانشمندان آموزش و پروش عزیز) دور هم جمع شده بودند تا با زور و ضرب اندیشه های خلاق مدیران آموزشی وزرات محترم ما را از چاه در بیارن و بندازن تو چاله که چی شده؟ آقا مفتخر به دریافت مدرک دیپلم کاردانش با معدل کتبی 14 و عملی 17 شده! که همونم خیلی از همون بخت برگشته های دوست داشتنی کلاسمون مفتخر به دریافتش نشدند، که در عوض اساس خاطراتی را پایه نهادند که مرورش لحظه های مفرحی را تداعی می کنه.

فقط سه روز کلاس عملی در هفته باعث شده بود تا در کنار تمام بی وقتی هام فرصتی را رها کنم برای کشف روح بزرگش، تو کلاس به خاطر چهار پنج سال تفاوت سنی که با بچه ها داشت،صداش می کردند "پیرمرد" اونم بدون اینکه ابرو خم کنه گلوش با چند تا خرخر صاف می کرد و  می گفت "جونم جووووون!"، ساکت بود و در کنار تمام متانتی که داشت گاهی شیطنت هاش گریبانش رو می گرفت، مثل اون دفعه که  بند کفش های بچه ها را با گره ی کور محکم کرده بود و بعد که دستش رو شد مجبور شد با دندون به جون کفشها بیفته تا بلکه از هم جدا بشن، اگر هم چیزی از Q-Basic نمی دونست دلیل بر این نبود که کتاب زندگی را تمام و کمال نخونده باشه، که استاد مسلمی بود.
یاد گرفتن Q-Basic بهانه ی لازمی شد تا دوستیمون پیوند بیشتری پیدا کنه،  تا اونم با آغوش باز من رو شریک خوندن کتاب زندگی اش کنه.

برای اولین بار بود قدم به زندگی آدمی می ذاشتم که متفاوت بود، لحظه های تکرار نشدنی خونه ی سادشون تو یکی از کوچه های خیابان رودکی که تا اون وقت حتی اونطرف ها پام رو هم نذاشته بودم، آشنایی با خانواده ساده و کم درآمدی که تمام بزرگی ها دنیا رو می شد یکجا بین دیالوگ های عاشقونشون دید،  گاه ساز دست گرفتنش و تمام نغمه های هستی که جا می داد تو کوچه پس کوچه های ردیف های دستگاه های موسیقی، اشک هایی که ریخته شد، حرف هایی که بین سکوت لبها جاری بود، زخمه های گوشه حسینی-دستگاه شور که به روحم زده می شد، چهار مضراب های حماسی ماهور که دل از جا می کند و از رو زمین بلندمون می کرد و تا .....

وقتی با هیجان درست وسط ساز و آواز دست از سه تار کشید و گفت " آقا عجب گوشهایی واسه شنیدن داری"، که بهنونه ی همیشگی مون شد تا من بشنوم و اون بزنه، بزنه با ساز دل، بزنه بر خلاف رسم دنیا، بزنه به رسم همه ی ندیده ها و نداشته هاش، بزنه از خاطره های تهران و اصفهانش، بزنه به دل دو تا عاشق که یکی خسته و درمونده گوشه ی تنهایی گرفته بود و اون یکی اول شور و هیجانش اسب رام نشدنی اش رو زین کرده بود تا جست بزنه تو تمام علف زار ها و دشت های چراهای بی شمار...، همون سه تار کاسه بزرگ زرد رنگش که تو یکی از کنسرتهاش همین مدعیان حزب خدا زیر ضربه های پوتین تیکه تیکش کردن، همون شده بود پیغمبر دل ما.
می پرسید"چه نوع موسیقی گوش می کنی؟" معمولاً افتخاری؛ و شروع تلاش های نا محسوسش  که اونقدر منطقی و بی صدا نشست به دلم تا تفاوت موسیقی اصیل را با آنچه گوش می دادم مثل خورشید روشن بکنه، می گفت " برای گوش هات ارزش قائل باش، اونها را به شنیدن هر چیزی عادت نده" و تو یکی از همین پانزده های شهریور بود که در کمال سادگی بسته کوچیکی که کاغذ کادوش روزنامه بود رو هدیه کرد تا بشه دل نشین ترین هدیه عمرم؛ " راست پنجگاه " اثر استاد شجریان در دستگاه ماهور محبوب...

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

حالا من شده بودم و حرص بلعیدن موسیقی، پا به پای هم تمام قله های آثار اساتید موسیقی رو فتح می کردیم تا جائی که شجریان با تمام عظمت اش جواب عطش ما رو نمی داد، همون روزها بود که خودش را تو دل پسر ارشد استاد کسائی جا کرد و شد همه کاره ی تنها موسسه ی موسیقی که به سبک و مرام و اخلاق استاد حسن کسائی اداره می شد، روزهای ما شده بود تک نوازی های تار و سه تار و تنبک و نی استاد صبا، عبادی، پایور، تهرانی، شهناز و ....
تمام شدن کلاس یعنی فرار از جهنم به بهشت، بهشت کوچولوی خیابان رودکی، یه زیر انداز و دو تا پشتی و یک ضبط قدیمی با جعبه های موسیقی، زیر درخت توت "نر" که اگر چه میوه نمی داد اما سایه ی چترش تمام اون حیاط فسقلی رو پوشانده بود، از شجریان و مقدمه ماهور و مرکب خوانی های "نوا" تا بلندای نوای نی استاد کسائی  و چشمهای خسته ای که رو هم می رفت و تو خنکای پائیز زیر برگ ریز درخت توت رویا می دید، رویاهایی که وقتی بیدار می شدیم از بازگو کردنش بیشتر از دیدنش لذت می بردیم چون هر دومون یکجا پر کشیده بودیم.

دست به کار عصرونه می شد؛ هیچ وقت نتونستم نیمرو را به سبک اون درست کنم، ریحون را ریز می کرد و با کمی نون خشک و یک عالمه شلختگی می ریخت توی ماهی تابه ای که مطمئنم "تفلون" نبود، چند تا بربری رو اجاق گرم می شد تا سفره ی دلهامون پر بشه از عطر گندم!
ساختمون قدیمی شون مسلماً تحمل سنگینی اتاق طبقه بالائی اش رو نداشت اما محبت اون و رفتارش با چهار تا خشت و تخته که انگار داره با موجود زنده صحبت می کنه باعث شده بود تا سنگینی روزگار رو به جون بخره و صدای آهی هم از نهادش بر نیاره.
اتاق سادش شاهده مکاشفه های بی پایانی بود که جرقه اش با موسیقی زده می شد و اوج می گرفت و در می نوردید و در هر منزل سری به سری می زد و آتشی به عقیده ای تا تجربه ها یقین راه من کنجکاو بشه و مرهمی باشه واسه دل دردمند اون، برای بیان چگونگی اشتباه های من هیچ وقت باد توی دماق نداخت و از سر فهمیدگی نصیحت نکرد که راه یاد دادن رو از بر بود، دست می کرد تو گنجینه ی خاطراتش و صفحه ای از اون را بازخوانی می کرد تا شاید تو این تورق ها دل عبرت گیر سهم خودش رو ببره.

چه بادها که از میون کتابهای فلسفه و مذهب و شعر و ... پهن شده توی اتاق رد نشد؛ چه عشق ها که در دلها جان نگرفت؛ چه لحظه ها که هبوط خدا را به سان خود ندید؛ چه حرفها که می شد گفته بشه و گفته نشد...
یک روز گفت "مگه خبرنگار نیستی؟ لابد ضبط صوت و دوربین عکاسی هم داری؟" گفتم" یک واکمن با دوربین هست، که چی؟" گفت "بیا، آقای الهی قمشه ای میاد اصفهان بریم سخنرانی اش تو هم صداش رو ضبط کن تا با عکس ها واسه یک دوست بفرستم". شال و کلاه کردیم و  با شوق و ذوقی که مخصوص یک بچه ی شش ساله که قراره ببرنش شهربازی از صبح بست نشستیم خونشون، که زنگ زدن و گفتن برنامه به هم خورده، تمام دنیا رو سرم خراب شده بود.
مثل همیشه مسلط و آروم گفت حیفه روز به این قشنگی که  از دست بره، بیا می خوام ببرمت یه  جائی و دست کرد تو جیبش و از تمام دارائی اش دویست تومانی برداشت و با یک نوار از نادر گلچین( "یوسف گمگشته") راهی شدیم.
رفتیم توی پارک روبروی خیابان وحید، کنار پل مارنان بین درخت های قد بلندی که بدنشون سفید بود و برگ هاشون مثل پنج تا انگشتهای دست، روی چمنها دراز کشیدیم و مختصری نون و کالباس خوردیم.
داشت واسه من که دوره های عکاسی رو یکی پشت یکی دیگه طی کرده بودم عکاسی از طبیعت رو یاد می داد، و من انگار تا به اون روز دوربین تو دست نگرفته بودم سراپا گوش می کردم، که اون چیزها را هیچ کلاس تکنیک عکاسی یاد نمی داد. نشونم داد از روی زمین درختها را دیدن، برگهای زرد و قرمز رو لمس کردن، نفس کشیدن....

دستای گرمش به دستام گرمی می داد، وقتی روی پل مارنان اون وسط ایستاد، طبیعت هم پشت سرش واستاد، و سر عشق آمد میان، دستم رو گرفت و خودکار آبی اش را از جیب در آورد، هنوز بعد از پنج شش سال می تونم دست خط قشنگش رو از کف دستم بخونم:

"هر که  مستغرق شود در ذات عشق، عشق گردد پیر عشق"

و فهمیدم چرا در ازل پرتو حسن اش ز تجلی دم زد، چرا عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد، اینکه ملک عشق نداشت، اینکه برق غیرت چراغ عقل را بسوخت و دست غیب بر سینه ی نامحرم زد. از چاه زنخدان تا زلف خم اندر خم اش، به سان "شهاب" ی همه چیز در ثانیه ای گذشت.

آن سوی زاینده رود، پشت شهرداری کنار حوض نشستیم و به تابش خورشید روی امواجی که با دستهای  باد به سمت دیگر حوض راهی بود چشم دوختیم، "بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین"، اشاره های جهان گذرا در کاممان شیرین می نشست، اگر می آمدند و کلید تمام باغهای جهان را هدیه می دادند محال بود گلعذار گلستان جهانمان را به آنها ببخشیم.
اینگونه می شود که پائیز یاد آور اوست، هم اویی که چندی پیش هم کلاسی ،رئیس و دوست قدیمی و مشترکمان اسباب ناراحتی همسرش را رقم زد، تا زبان و روان شرمنده ام حتی فرصتی نیابد تا برای خداحافظی از ایران طلب حلالیت از خاطر پاکش کند.
کاش رنگ دنیا برای ما به رسم بی وفائی نباشد، کاش هنوز فرصتی برای بودن باشد که :

ذوق چنان ندارد بی دوست زندگانی
دودم ز سر برآمد زین آتش نهانی

+ Balatarin |