تبليغاتX
متقی آنلاین

متقی آنلاین

دریچه ای برای ارتباط در دنیای مجازی

حس آخر شب

سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386- 21:18 - حسین متقی فر

با همين ديدگان اشک آلود،

از همين روزن گشوده به دود،

به پرستو، به گل، به سبزه درود،

به شکوفه، به صبحدم، به نسيم،

به بهاري که مي رسد از راه،

چند روز دگر به ساز و سرود...(فريدون مشيري)

پ.ن: منم دارم بهاری می شم، همین که به بهار ایران فکر می کنم تمام دستام پر می شه از شکوفه، شکوفه های سفید و صورتی. قدر لحظه ها را دارین که؟؟

+ Balatarin |


عذاب وجدان

دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386- 20:47 - حسین متقی فر

" باید روزنامه ها و کتاب ها را از روی میز برداری. اگر لای کتابی را باز کنی دیگر دخلت آمده است. چون گاه با شروع کردن یک کتاب، دیگر  نمی توانیم آن را زمین بگذاریم و با توجه به این که داریم به خودمان خیانت می کنیم، از خواندن کتاب لذت بیشتری می بیریم" (ص 253)

درست است، به خودم خیانت کردم. این که بد موقع دست به کار خواندن کتابی شوی که مانند سرسره ای است که وقتی روی آن نشستی باید تا انتهایش یکراست سر بخوری، شاید خانم نویسنده ماهرانه جملات فوق را در متن کتابش آورده است تا برایت شفاف کند که به خوبی می داند دارد با توی خواننده چه کاری انجام می دهد.

سخن از "عذاب وجدان" است، کتابی به قلم توانمند خانم ایتالیایی تباری به نام "آلبا دِسِس پِدِس"، چنان صاف و صیقلی است که وقتی بازش کردی ناگهان خود را چنان می بینی که اراده ای از خود نداری، محکوم شده ای تا انتهایش را بخوانی. اجباری که عاشقانه است، به اصطلاح خودش در این کتاب داری عقب چیزی می گردی که نمی فهمی چه پایانی را برایت رقم خواهد زد.

باید اعتراف کنم که هیچگاه برای رمان خوانی چنین ارزشی قائل نبوده ام و اکنون به فراست دریافته ام که چیزی است درست مثل خود زندگی، همان طور که می نشینی و نگاهش می کنی، بقض می کنی یا شاید آه می کشی، در دل آرزویی می پروری، می خندی و یا گریه می کنی اصلاً خود زندگی است این بهترین توصیفی است که می توان برایش از میان لغات پیدا کرد.

عذاب وجدان نیز به طور غیر قابل باوری متنی شفاف از زندگی است. کتاب با نامه ای شروع می شود که میان دو زن، دو دوست، دو همکلاسی، هم محله ای، هم بازی کودکی، هم رازی نوجوانی، هم خوانی بزرگی و... شروع  می شود. نامه را که می خوانی منتظری تا قدم به مرحله ای بگذاری تا نویسنده ی رمان برایت از نکات مبهم این نامه پرده بردارد. اما چنین اتفاقی نمی افتند، اصلاً تا آخر داستان هم همینطور است. تو محکوم به اعدام هستی که هر لحظه باید گوش به بلندگوی سلولت بسپاری تا نامت را صدا کنند، بی آنکه بدانی در چه روزی یا کدام بامدادی اما ناگهان به سراغت می آیند در همان بهت و شگفتی طنابی به گردنت می اندازند و یکهو زیر پایت خالی می شود. یکهو با تمام واقعیت ها روبرو می شوی و همانجا هزاران بار به خودت و تمام آن قضاوت هایی که در حق شخصیت های بی گناه داستان کرده ای بی اعتماد می شوی، عذاب وجدان می گیری درست مانند آن شخصیت مجهولی که تو نمی توانستی حدس بزنی عذاب وجدان دارد دیوانه اش می کند. و همین جا درست می توانی درک اش کنی، چرا که تو نیز گرفتار همان درد شده ای. خانم نویسنده با ظرافت هر چه تمام شرایط را برایت محیا می کند تا قضاوت کنی و  با بر افتادن پرده ها بفهمی که عذاب وجدان دارد تو را به سمت آن ایستگاه قطار می برد چرا که فقط این ما و همان شخصیت داستان بودیم که می دانستیم داریم چه کاری می کنیم. چه کار وحشتناکی!

خانم نویسنده موضوع های روز را بسیار دقیق و با جزئیات اخذ می کند و باورها و شخصیت ها را حول آن می پروراند. او شخصیت را پله به پله به درون و احساس ندامت و عذاب وجدان نزدیک می کند.
تمام این کتاب نامه هایی است که بین آدمهای داستان رد و بدل می شود و تو اصلاً نمی توانی نویسنده را بیابی، هر چند می توانی حدس بزنی وقتی در قالب کدام شخصیت داستان فرو می رود و می خواهد از قول او بنویسید چطور قلم اش نیرویی دو چندان می گیرد، چطور به گونه ای اسرار آمیز خودش را در میان جملاتی که از دهن شخصیت داستانش بیرون می آید هویدا می کند.

نامه هایی که هیچ گاه از خواند آن خسته نمی شوی، گرچه تکه تکه اند و با جزئیاتی هر چه تمام در حال توصیف اند. توصیف هایی که گاه به خود آمدن هزار بار می پرسی چرا این همه جزئی...اما لذتی امان ات نمی دهد تا از روی آن بپری، لذت هم آغوشی با اجزاء، لذتی که فقط می توان در قلم قدرت مند خانم ایتالیایی یافت که چنان بی مهابا با قلمش دارد می تازد روی کاغذ اندیشه ات، توصیف هایی بی بدیع از تمام آنچه می خواهی خود ببینی. نگاه کنید به این نمونه های شگفت آور:

"ما هر دو زره پوشیده ایم و همین مانع می شود که بتوانیم به یکدیگر نزدیک شویم" (ص 13)

"درست مثل کسی که در یک کلاف کاموای بافتنی، سرنخ را پیدا کرده است. ولی در عوض می بینم که این نخ مدام پاره می شود. و در دست من چیزی باقی نمی ماند بجز چند تا نخ پاره شده"(ص 16)

"تمام حرکات ما زیر نظر کسانی قرار گرفته است که به آزادی ما غبطه می خورند ولی در واقع آنها ارباب ما هستند. ما به آنها حقوق می دهیم تا امکان اشک ریختن در حضورشان را از ما بگیرند و در آن تظاهر همیشگی به ما کمک کنند تا به صورت بشری غیر بشری در آییم"(ص 60)

"نمی دانی چه حالی به آدم دست می دهد، وقتی کسی نام تو را وحشتزده بر زبان می آورد. دیگر آن اسم یک لغت نیست، طرحی است خالی، که باید تا خرخره خود را در آن جا دهیم "(260)

" فراموش نکن زندگی بدون عشق چیز  بسیار کسل کننده ایست. از وقتی عاشق شدم در وجودم ،در خونم،در لبخندم ،در دیدگانم ستارگان کوچولویی  را می بینم  که می درخشند و  جرقه میزنند  حس می کنم در میان مرده ها زنده باقی مانده ام ،دلم میخواهد یکبار دیگر خودم را را نجات دهم......"

" من دلم نمیخواهد خودم را به دست افرادی بسپارم که مرا به دنبال خود بکشند و سوار قایق مرگ بکنند ،نه من میخواهم خودم شخصا به آن سمت بروم،به وقتش."

گرچه می گویند تبارش ایتالیایی است اما اینگونه می شود فهمید که چرا تا این اندازه سبک توصیف اش شبیه به نویسنده های آمریکای لاتین است چرا که او، خانم آلبا دسس پدس در یازدهم مارس 1911 در شهر رم متولد می شود. از مادر ایتالیایی و یک پدر کوبایی که سالیان سال سفیر بوده است.

و اینگونه می توان به درستی درک کرد که چقدر خوب با زندگی اشراف آشناست، با درد هایشان و خوشی هایشان. وقتی ببینی با ازدواج با یکی از اشراف ایتالیا ملیت ایتالیایی را می گیرد.

او نویسندگی را با نوشتن مقالاتی در مجله پیام آور رم آغاز می کند و در سال 1937 با مجموعه داستانهایی به نام کنسرت توجه تمام منتقدان ادبی را جلب می نماید. در سال 1938 رمان او به نام "هیچ کس به گذشته برنمی گردد" او را در تمام جهان مشهور می سازد.

تمام آن توصیف های درست و به جایش در رابطه با روزنامه و روزنامه نگاران، و بحران هایی که به روح آن روزنامه نگار جوان حمله ور می شد را درست از متن زندگی اش بیرون کشیده است، چرا که در سال 1943 با چند روزنامه مهم ایتالیا همکاری آغاز می کند و سپس در سال 1949 شاهکار خود(عذاب وجدان)، از طرف او را به چاپ می رساند، تا چند سال بعد از انتشار این کتاب، در روزنامه لاستامپای شهر تورینتو مقالاتی نیز با عنوان (از طرف او) می نویسد.

کتابهای او عبارتند از: کنسرت(1937) هیچ کس به گذشته برنمی گردد(1938) فرار(1940) دفترچه ممنوع(1))1952) دعوت به شام(1955) دیر یا زود(1956)(1) در سال 1961 دفترچه ممنوع را به صورت نمایشنامه نیز به نگارش درمی آورد. کتاب عذاب وجدان در سال 1963 و آخرین کتابش، در ظلمت شب، در سال 1973 نوشته می شود. خانم آلباد سس پدس در نوامبر 1997 آخرین روزی که مترجم کتاب حاضر  آقای بهمن فرزانه ترجمه را پاکنویس می کرد، در شهر پاریس درگذشت. به قول آقای مترجم :" شاید می خواست چیزی را به مترجم فارسی حالی کند...."

عذاب وجدان روایتی است آگاهانه از آنچه پیرامون ما در جریان است. تکیه ی ویژه اش روی مفاهیمی چون عشق، سعادت، مذهب، خیانت، فقر، ثروت، فاصله ی طبقاتی، از همه مهم تر عذاب وجدان و... چنان کامل و گیرا است که تو گویی با بهترین روایت ها از آن روبه رو هستی.

آگاهی کامل نویسنده از آن چیزی که قرار است بر سر خواننده اش بیاورد، باعث می شود لحظه ای به او شک نکنی و افکارت را پریشان به دستش بدهی تا در انتها شگفت زده باشی، و دستی زیر چانه ات ببری، شاید سرت را با پنج انگشت دستت به خارش درآری و با یک نفس عمیق که از سینه ات بیرون می دهی بگویی: عجببببب!!!

توصیه جدی می کنم حالا که فراغت تعطیلات نوروز در پیش است،  تا کتابفروشی ها نبسته اند و یا دوست کتابخوانتان به سفر نرفته است، عذاب وجدان را تهیه کنید و از خواندنش لذت ببرید.

پ.ن: اگر امتحان ها اجازه دهد و فرصتی بشود تا با درس خواند خیانت خواندن این کتاب را بابت از دست دادن فرصت مطالعه ی دو روزه ام جبران کنم، می خواهم با استعاره از مذمون این کتاب خاطره ای بازگو کنم.

+ Balatarin |


شگفتی های هند

سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386- 21:7 - حسین متقی فر

بخش شگفتی های هند با مطلبی تحت عنوان "رواج عروس کشی در هند" به روز شد.

+ Balatarin |


حس آخر شب

جمعه هفدهم اسفند 1386- 23:7 - حسین متقی فر

"الم یان للذین آمنو ان تخشع قلوبهم لذکرالله"

آیا زمان نرم شدن دلها نرسیده است؟

+ Balatarin |


اگر انسان جای خدا نشیند...

سه شنبه چهاردهم اسفند 1386- 17:6 - حسین متقی فر

بنابر تقویم هندی امروز سیزدهم ماه Phalgun است و با احتساب فردا که چهاردهم همین ماه خواهد بود، این دو روز پیروان شیوا -خدای بزرگ- جشن Shivaratri را برگزار خواهند کرد و به همین مناسبت فردا کالج ما نیز تعطیل است.

وقتی متوجه وجود این جشن شدم، علت اش را از همکلاسی هایم جویا شدم و جالب این بود که دلیل آن را به درستی نمی دانستند و فقط از آداب و اعمال مذهبی و شرعی آن با خبر بودند. برای همین به سراغ یکی از اساتید واحد روزنامه نگاری که پرفسوری سالخورده است رفتم و او اینگونه روایت کرد که: شیوا که آفریننده ی هستی است و در تمام طول سال شب ها و روزها محافظ مخلوقات و آفرینش است در چنین شبی می خوابد و ما پیروان شیوا تا صبح بیدار خواهیم ماند و با دعا و نیایش شبی را که شیوا محافظ زمین نیست صبح می کنیم.

به نظرم در سطحی ترین حالت ممکن کسی می تواند چنین مکتب فکری را بپذیرد، برای همین بیشتر می گردم و از میان سایت ها انگلیسی زبان متن ساده ای که کمتر از لغات و اصطلاحات هندی به کار برده باشد را می یابم. نویسنده در این سایت اینگونه مطرح می کند که: فرخنده جشن Mahashivaratri  در شب سیزدهم یا چهاردهم ماه Phalgun که  Krishna Paksha نامبده می شود نازل می شود. در اصطلاح سانسکریت Krishna Paksha به معنی شب بدون ماه یا ماه کمرنگ است.

در میان افسانه های هندی جشن Shivaratri(شیواتری) یا شب بزرگ شیوا ('Shiva's Great Night') سمبلی از روز عروسی خدایان شیوا و پارواتی است.هرچند خیلی ها معقدند این شب ، شبی است که شیوا رقص معروف آفرینش و محافظت  از مخلوقاتش را انجام می دهد.
 در این شب پیروان شیوا تشریفات مذهبی خاصی را برگزار می کنند که مهمترین آنها توسط مردان هندو انجام می شود و شامل استحمام مذهبی Lingam(آلت مردان)  بوسیله شیر، شیر ترشیده، کره، مدفوع گاو یا سرگین و...است.

همچنین تمامی پیروان شیوا این شب را تا سحر در معابد با ذکر دعا و نیایش به درگاه پر مهر و رحمت شیوا به سحر می رسانند. این جشن مفهوم ویژه ای برای زنان و دختران دارد ، آنها با انجام دعا و نیایش های مخصوص از خدایان شیوا و پارواتی می خواهند تا به  آنها شوهری خوب، ازدواجی سعادت مند و زندگی مشترک طولانی عطا نماید.

هر چه بیشتر ترجمه می کنم بر حیرتم افزوده می شود. غیر قابل باور بودن این افسانه ها و سطحی بودن این مردم هم خنده دار است و هم باور نکردنی، از آنجا که با تمام وجود و با اعتقادی خالص و راستین به انجام آن مشغولند.

از طرفی حرف های آن پرفسور سالخورده که به سادگی از قدرت خدایش می کاهد و به گونه ای اعتراف می کند یک شب خدائی در میان نیست و برای استراحت به خواب می رود نیز باور نکردنی است. نمی دانم باید به چه چیزی فکر کنم ولی امروز مدام به تفاوت های میان خدایی که در ذهن دارم با خدای این ها می اندیشیدم و گاه اساسی از اینکه دنیایم را به دست چنین خدایانی بسپارم می ترسم، ترس از خدایی که انسان جایش بنشیند چه حتی برای یک شب باشد.به راستی اگر انسان جای خدا نشیند...

+ Balatarin |


شگفتی های هند

دوشنبه سیزدهم اسفند 1386- 17:29 - حسین متقی فر

برای کسانی که در بلاگفا عضو هستند امکان جدیدی بوجود آمده که بوسیله آن می توانند صفحات جداگانه ای تولید کنند. به لطف مدیران بلاگفا از همین ویژگی جدید استفاده کردم و بخش جدیدی را در متقی آنلاین راه اندازی کردم.

این بخش جدید را "شگفتی های هند" نامیدم و در آن از اخباری که متفاوت و گاه شگفت آور است لینک هایی برایتان تهیه خواهم کرد. هنگامی که خبری جدید به آن بیافزایم همین جا اطلاع می دهم، همچنین لینک آن را نیز در سمت راست قرار داده ام.

تا که مقبول افتد.

+ Balatarin |


امروز؛ دوازده اسفند

یکشنبه دوازدهم اسفند 1386- 20:36 - حسین متقی فر

اینجا هم یک ساله شد.
از اینکه یک سال دوام آوردم احساس خوبی دارم. وبلاگ نویسی از جمله بهترین تجربه های زندگی است و یک ساله شدن این نویسی ها باعث غرورم می شود، بارها تصمیم گرفتم سرعت به روز کردنها را افزایش دهم ولی ناموفق بودم. همواره تجربه ی کسی مانند آقای ابطحی در به روز کردن هر روزه باعث تعجبم می شد که با این همه مشغله بتوان هر روز آنلاین بود و حرف تازه ای برای گفتن داشت.

باید اعتراف کنم که بلاگر خوبی نیستم، آداب دید و بازدید ها و پاسخ به نظرات مخاطبین را به درستی به جا نمی آورم. شاید کمی از خود خواهی ام باشد اما از اینکه به خاطر داشتن بازدید کننده ی زیاد تر به هر وبلاگی سر بزنم و هر چیزی را بخوانم اصلاً نمی پسندم یا برای هر بازدید کننده که آدرس وب گذاشته به الزام بازدیدش به وبلاگش سر بزنم و نظر بدهم ولو به قیمت اینکه نفهمم چه چیزی نوشته است.

 اصلاً گاهی نمی فهمم چطور برخی ها می آیند برای پست هایم نظر می دهند. گاهی می شود که با نوشتنم منظور خاصی را برای مخاطب خاصی بیان می کنم که شاید فقط همان ها بفهمند اما اینکه می خواهند به هر روشی نظری بیان کنند متحیرم می کند. در مواجه با برخی از همین نظر های گاه نسنجیده تصمیم می گرفتم دیگر ننویسم تا زحمتی هم برای کسی نباشم که بخواهد ساعتها وقت بگذارد و رمز گشایی کند اما آن دسته از مخاطبین ارزشمند وبلاگ را که پر انتظار در می یافتم خط بطلان بر نظرم می کشیدم.

چه، جالب تر این بود که در این سفر اخیر به ایران کسانی را مخاطب جدی ام یافتم که در برابر تمجید های مکررشان خود را حقیر و شرمنده می یافتم یا آن مادر تهرانی که هنگام ورودم به ایران دل نگرانم بود و نمی دانم هنوز به اینجا می آید که اگر نیاید فرصتی است که من باید بابت از دست دادنش حالا حالا ها افسوس بخورم که چرا هر چه خواستم برایش بنویسم سهل انگاری کردم، به خاطر همین ام هست که می گویم بلاگر خوبی نیستم.

اما اینکه از این رهگذر شریکی، دوستی، همنفسی یا هر چه که بتوان نامیدش برای روحم یافتم نیز وجد آور است.

توفیق دیگر یافتن یک علاقه ی نهان بود، چیزی مثل خوره که به جانم افتاد و طرحی شد اساسی برای پیگیری جدی آن، عشق به داستان و رمان و فضای سرشار ادبیات و دوری از آن حس ها و قالب های خشک و کلاسیک  روزنامه نگاری و حاصل اش حجم سنگین کوله باری از کتاب های رمان و داستان است که روی دوشم انداختم و با علاقه به اینجا آوردم تا در هر فرصتی –که کم نیز به دست می آید- به آغوش پر مهرش پناه برم. مثل همین دیشب، وقتی یکی از آنها تمام شد.

زندگی برای من ساده تر از آنی که فکر کنید رقم می خورد. دلبستگی هایم ساده اند و هر چه هستند سهم عظیمی از آن در همین نوشتن ها خلاصه می شود. به قول گابریل عزیز: زندگی چیزی نیست که انسان از سر می گذراند ، چیزی است که انسان به یاد می آورد و این که چگونه آن را برای بازگفتن به یاد آورد.

 همین گونه است که نوشتن می شود تنها راه تحمل مصیبت های دنیوی خواه شیرین و خواه تلخ و رجوع به این چگونه بازگفتن ها عمیق و سرشار از نکته هاست. مثل این بهانه ی یک ساله شدن وبلاگ که گرداندم از دوازده اسفند هشتاد و پنج تا امروز هشتاد و شش در میان تمامی این روایت های معتبرم از دیدن ها و شنیدن ها و حس کردن های یکساله که آرزو می کنم تا عمرم به دنیاست عادت به بازگفتن و به یاد آوردن از سر به در نشود.

همیشه در این مرور کردنها چیزهای خوبی نصیب آدم می شود، فقط باید عزمت را جزم کنی و به کارشان ببندی، از همه شیرین تر این است که حس می کنم با این وبلاگ پنجره ای گشوده ام به جایی که دوستش دارم و سرم را از آن بیرون می کنم، باد می پیچد لای موهایم - آشفته – عمیق نفس می کشم و شادمانه فریاد دوستت دارم سر می دهم و چقدر زیادند چیزهایی که دوستشان دارم و چه به جای خوبی باز می شود این پنجره، به همانجا که همه ی آن دوست داشتنی هایم جمع شده اند تا مرا ببیند و من نیز هر روز برایشان نغمه ی نو سر دهم و آخر هر روایت بوسه ای از گونه هایشان برچینم  تا بفهمند که آنگونه پیچیده هم نیست، دوست داشتن را می گویم کافی است اندکی با خودمان بی تعارف شویم و از چیزهایی که برایشان زندگی نمی کنیم نهراسیم.

یک ساله شدم، همین.

+ Balatarin |


حس آخر شب

شنبه یازدهم اسفند 1386- 21:26 - حسین متقی فر

جبران: "شايد كسي را كه با او خنديده‌اي فراموش كني اما هرگز كسي را كه با او گريسته‌اي از ياد نخواهي برد." 

+ Balatarin |


عمیق است

پنجشنبه نهم اسفند 1386- 19:4 - حسین متقی فر

چهار زانو روی تختم نشسته ام، کتابی روی پاهایم به آرامی سنگینی می کند. بیرون هنوز سر و صدا می آید و گاهی که به طور وحشتناکی همه ساکت می شوند صدای ممتد بوق قطاری  از دور دست ها می آید. احساس می کنم دنیا فراخ می شود و کافی است چشمم را ببندم تا فاصله ی میان پل خواجو تا اتاقم را لمس کنم و در دل بگویم: چقدر طولانی! این وسعت زندگی چقدر طولانی است، آنقدر که باید قطاری سوت کشان رد شود تا عمق اش را بفهمی، مثل وقتی که سنگی را از دهانه چاه به پائین می اندازی تا ژرفایش را بشنوی. سنگ می خواهم یا قطاری پر سر و صدا تا عمق وجودم را دوباره اندازه بگیرم که احساس می کنم مرزهایش بسیار از هم دور شده است.
بیرون که می روم درختها به استقبالم می آیند، متحیر به تماشایشان می نشینم و گاه بر پوسته ی پیر یکی از آنها دست می کشم و احسنت می گویم به این همه توانش؛ اینچنین بلند و ایستاده، کهن سال دنیا دیده در برابر عظمت باد ها!
درخت ها تمام لذت هستی اند، زمین به خود می بالد که اینچنین پرفایده بوده است. این درخت بنفش دیوانه ام می کند، هیچ برگی ندارد، تمام چوب است آنچنان که خشکیده می پنداریش اما از سر پنجه های مهربانش گلهای بنفش روئیده است. مهربان است و مهربانی اش مرا وسوسه می کند. زیر چتر بنفش اش می ایستم و به هستی سلام می کنم و زمزمه می کنم:
مهربان بنفش من!
مهربان بنشسته بر پهنای دوردست خاک ها
مهربان خواستنی ام، اینک من و صبوری
اینک تو و پرواز با بالهایی از جنس لطیف عشق
دستان بنفشت را در دستان بی تابم بگذار و با خود بالا ببر
من عاشق پروازم!

+ Balatarin |


رجوع به عشق پس از سی سال

سه شنبه هفتم اسفند 1386- 10:39 - حسین متقی فر

همسرش که از ایران آمد، دریافتم که این همه نشاط و شادابی برای چیست. خوشبخت بودند و از بیان آن نیز ابائی نداشتند، هر چند تحمل  دو سال دوری دخترش گردی از پیری بر موهایش نشانده است اما اکنون به لطف تدبیرش توانسته همراه با دیگر دخترش و همسرش –خانواده ای ایرانی- را در این دیار غربت کنار هم جمع کند.
شاید دیگر این دیار برایش غریب هم نباشد که خودش بارها گفته است با وجب وجب این خاک گرم آشنا است و روزها گاهی دغدغه ی زنده به گور کردن دختران هندی در فلان ایالت دور افتاده لحظه ای رهایش نمی کند.
عجیب نیست اگر با وجود شصت وچند سال، بازگشت دوباره ای برای پیگیری علاقه اش- تحصیل در رشته ی روزنامه نگاری- داشته است که او بیشتر از خیلی از ما ها جوانی کردن را بلد است، گاهی شیطنت هایی می کند که نمونه اش را فقط در پدرم می توانم بیایم.
وقتی از او می پرسم چرا بعد از این همه سال دوباره تحصیل آن هم  روزنامه نگاری، مجبور می شود بخشی از خاطرات جوانی اش را بازگو کند. خاطره گوئی اش معمولاً به درازا می کشد و لذت شنیدن نیز سرابی است که فرجامی نخواهد داشت. حرف از روزهایی است که بیست و چند ساله بوده و برای تحصیل در هند علارغم  میل باطنی اش مجبور به خواندن اقتصاد می شود.
از استاد مهربانی می گوید که در آخرین روزهای اقامتش پس از کسب مدرک لیسانس برایش مادر کرده و حتی او را در رشته محبوبش در مقطع بالاتر ثبت نام می کند اما سالهای جنگ در ایران او را به خود می خواند و درست مانند خیلی از آنها که همه چیزشان را گذاشتند و به میدان نبرد رفتند او نیز چنین می کند. و اینگونه می شد که پس از سی سال به بهانه ی حضور دختر بزرگش دوباره به هند بر می گردد؛ رجوعی دگرگونه: هم برای براورده کردن آرزویی دیرینه ی یک استاد و هم پیگیری یک آرزوی چندین ساله، که زندگی دانشجویی اش با خانواده آن را دگرگونه تر تصویر می کند.
از سی سال پیش که حرف می زند، برقی در چشمانش می جهد. سکوت می کند و ناگهان خاطره ای را بازگو می کند که روایت عشق جوانی است. روزهایی که دل در گرو دختری از همین دیار بسته بود، عاشقانه هایش را با طراوت بازگو می کند انگار باران تازه بر روی برگ های درختان باریده است. آن روزها که به دلایلی نمی توانسته با عشقش ازدواج کند، او را به عقد یکی از همکلاسی هایش در می آورد و در مراسم ازدواجشان برادری می کند تا او را به دست خوشبختی بسپارد. دست هایش را می گیرد و در دستان مرد لایقی می گذارد تا برای یک عمر زندگی مشترک بستری از مهر و محبت در برابرش نشاند، گرچه شراره های جدایی جانش را می سوزانده اما حقیقت میان آنها وابستگی نبوده ، چیزی فراتر از آن، حقیقتی به نام عشق.
بعد از چند ماه دوری، امروز دوباره دیدمش، هنوز جوان. سودای دفاع از آبروی ایرانیان را در سر می پروراند و به شدت از اینکه اینجا ایران ما را با عراق اشتباه می گیرند آزرده بود. گپی می زنیم و پیشنهاداتی رد و بدل می کنیم تا برای سودایش طرحی در سر اندازیم.
از چگونگی گذراندان تعطیلاتش که می پرسم دوباره همان برق آشنا در چشمانش می جهد. گفت که برای دیدن  عشق سالهای جوانی اش به شهر او رفته است، داستانی که در ظرافت چیزی کم ندارد:
چند روز قبل از رفتنم، روز رسیدن به شهرشان را هماهنگ کردم. اتوبوس صبح زودتر از وقت معمول –نزدیکای پنج صبح- به مقصد رسید. برای اینکه مزاحمش نشده باشم به پارک نزدیک خانه شان رفتم و تا ساعت هشت منتظر ماندم، تلفن زدم و گفتم که چند ساعتی است رسیده ام اما برای اینکه مزاحمت نشوم تماس نگرفتم، کی می توانم ببینمت؟ او گفت من ساعت یازده می توانم شما را ببینم.
گوشی را قطع می کند، به شدت ناراحت است. با خود فکر می کند که گویا دیگر آن عطش ها و طپش های روزهای عاشقی در او مرده است، باید این فکراش را به مرحله ی اثبات می کشاند تا برای حس گرم و زنده ی عشق اش جوابی قانع کننده بیابد. برایش اس ام اس می زند و می گوید"درست گفته اند که کوه یخ به آتش نمی تواند نزدیک شود، من برای همیشه رفتم".
ثانیه ای بعد زنگ می زند ولی جوابش را نمی دهد، این تماس ها مکرر می شود و جوابها همچنان مسدود. به دوستی دیگر زنگ می زند و راهی خانه اش می شود و تا نیمه های عصر آنجا می ماند. اس ام اس های معذرت خواهی و درخواست تماس به طور فزاینده ای به سویش جاری می شود، حس می کند توانسته است با ترفنداش لحظه های مانند آن روزهای را دوباره در آستانه ی روزگار پیری زنده کند. تصمیم می گیرد که جوابش را بدهد و در پس این تماس قرار ملاقات راس ساعت شش در منزل معشوقش منعقد می شود.

وقتی خود را در مقابل آپارتمانش می بیند او را در بالکن مضطرب و پریشان می یابد، بالا می روند و همدیگر را در آغوش می کشند. درست است که لحظه هایی کوتاه بسان روزهای جوانی شکل گرفته است اما اینک هر دوی آنها روزگار سالمندی را می گذرانند. شعله های عشق جانشان را گرم کرده است، قلب شان شاید فراتر از آنچه می تواند می طپد تا رجوع به عشق در مرز عقل اینگونه رقم بخورد. از او خواهش می کند که دیگر با او چنین رفتار نکند و او معنی پنهان این جملات را طلب می کند تا معشوق اش به سختی بگوید که هنوز دوستش می دارد.
زندگی هر دوی آنها موفق بوده است، هر دو ازدواج موفقی داشته اند و در راه رسیدن به اهدافشان به کمال دست یازیده اند. روایت این دیدار را برای همسرش تلفنی تعریف کرده است و هر دو به این حس زیبایشان آفرین ها گفتند، داستانش را با شبنم اشکی پاک می کند و دست به شانه هایم می زند: پاشو برو کلاست دیر شد منم رفتم.
حکایت رجوع به عشق پس از سی سال، شیرین ترین حکایتی بود که می توانست گوشهایم را نوازش دهد. تا عصر آن روز اولین تمام این حکایت ها را مستند کردم و بر پرده ی سینمای چشمم نمایش دادم، همانجا روی نیمکت های میان درختان نارگیل وسط کالج، زیر نوازشهای گرم و لطیف باد گرمسیر.

+ Balatarin |


25 فوریه -هند

یکشنبه پنجم اسفند 1386- 13:13 - حسین متقی فر

ابری در آسمان نیست، حالا که تنم را نیم خیز از روی دیوار کوتاه ایوان باریک و طولانی جلو اتاقم به سمت آسمان می اندازم تا از لابه لای درختان بلند قامت کوچه آسمان را ببینم متوجه می شوم. نه اینکه فقط ابری نیست که خورشید نیم روز به گرمی می درخشد.
بر می گردم و دوباره سراپای اتاقم را می کاوم. همه چیز مثل سابق است –سجاد زحمت تمیز کردن اتاق را برایم کشیده است- مثل سابق یعنی شب هایی که تا نیمه هایش تمامی این زاویه های اتاق را با چشمانی منتظر اندازه گرفته ام، یعنی کتاب هایی که از بس خوانده شده بودند از رمق افتاده اند، یعنی سرامیک های زرد رنگ روشنی که از اتفاق زود هم کثیف می شوند، یعنی این در و پنجره که رو به کوچه ی شلوغ روبرو باز می شود و تمام دلخوشی ام از این اتاق است.
بله، باید باور کرد که بر گشته ام و از همه مهمتر اینکه با کولباری سنگین برگشتم، هر چند در شمارش روزها طولانی به نظر آمد اما از سر تمنای دل چه زود گذشت، بسان گذر شهاب سنگی در عمق تاریکی شب  سریع و نورانی.
کوتاه نوشتم، تا برای آنان که رسیدنم مهم بود خبری باشد. هزاران کار پیش روست، هزاران راه رفته در پشت سر و این امید است که سودایی می شود تا همچنان ادامه دهم.

امروز ابیات این شعر مدام در ذهنم تکرار می شد:
زورق غربت را
در آب انداز
خود را بسپار به جريان آبهای اساطير
که در بستر شبی هميشگانی
ره می سپرد
به آرامی سكوت
در خلوت محض آبهای جاری اعماق
در زورق تنهائی خويش بخواب
از خستگی بی نهايت خود
اندکی بكاه
دختر صبح
در کنار پيچی از رود
بر تو نمايان خواهد شد
تا کجا خواهی رفت؟
شهری خواهی يافت
غنوده در آرامش سَحَری جاودانی
چيزی نخواهی پرسيد
به جاری خوابی آسوده
خود را خواهی سپرد
خواهی رفت
آن سوی شب اساطير
شايد که گنج صبح جلوه ای کند
شايد به منزل گلی برسی
که همواره از پشت ظلمتهای بيكران
برای تو طلوع می کند
نگاه کن
ديگر چه داری جز خاطره ای
از رنگهای
آبی و سپيد
و سيبی
که وعده رسيدنش
ظهور فصل بيرنگی بود
يك سيب
يك سيب
برای خشنودی تو کافی بود
بر کدام درخت ديدی
اما
نچيدی؟
تو مست از بوی آن سيبی
که نارسيده بود
وچون رسيد
قبل از چيدن تو پوسيد
و از خاطره سرخش
خاك سوخت
اکنون که گام بر آب می زنی
چه پر تشويشی
به انتظار هيچ بادِ مساعد نمان
دشمنان و بهمنان
اين سئوال تو نيست
اين معمای تو نيست
جاری شو
در آبهای خوابرنگ اساطير
و بسپار تنت
تن خسته ات را
به آرامش خلوتی جاودان
سرخی کدام گل را
تو کاشته ای درخاك خيس چشمانت
وقتی که می گذشتی
از کناره باغ جهان؟
نگاه کن
که چگونه درختان اندوهرنگ پائيزی
خسته از تلاش بيحاصل خويش
خود را از بار هستی سبزِ ديرينه می تكانند
و به خواب می روند
در خواب شو
به ترنم آوازی از پشت ديوارهای زمان
غايب از بستر بادهای سرد
غايب از آوار برفها
ايستاده اما
در حضورِ
چشمانِ بهانه جوی تماشا
چونان درختانِ دلداده با بهار
کاينك استاده اند با مرگی پنهان
در سوگی پاييزوار
آه
در خواب شو
مگر به نوازش مهر بهاری دور
دو باره
سبز
سبز
سبز
بيدار شوی.

مهدی موذن جامی

+ Balatarin |