تبليغاتX
متقی آنلاین - چه دانم های بسیار است

متقی آنلاین

دریچه ای برای ارتباط در دنیای مجازی

چه دانم های بسیار است

پنجشنبه دوم خرداد 1387- 23:46 - حسین متقی فر

فکر می کنید تصویر بالا مربوط به چیست؟

اثر نقاشی یک هنرمند بزرگ است، یا نمایی از شهری پر چراغ در شب؟ شاید فکر می کنید اصلا  چه اهمیتی دارد که این تصویر مربوط به چیست، ولی اگر شما هم متوجه شوید که این تصویر بنا بر نوشته ها ی اینجا بزرگترين نماي موجود از جهان هستي است که تاكنون انسان ديده است آن وقت شاید مثل من لحظه هایی فقط سکوت کنید.

تازه می گوید که هر كدام از اين نقاط نوراني يك كهكشان است، بی نظیر است. یعنی این لامپ های روشن یک کهکشان است که در آن مجموعه ی ناشناخته و نامتناهی از سیاره ها و ستاره هاست و یکی از این کهکشان ها لابد می شود راه شیری و یکی از سیاره هایش می شود زمین، نه باور کردنی نیست.

یعنی اینجا جهان هستی ماست، جایی که ما در بخش کوچکی از آن درگیر و دار روزمرگی هایمان هستیم. یعنی اینجا همانجاست که ما گاهی وقت ها از بودن در آن سیر می شویم و داد می زنیم که آی خالق هستی ما اینجا تنگمان است، باز کن درها که نفسی تازه کنیم. یعنی اینجا همان جایی است که تمام رنج ها و مصائب ما پیوند خورده با خاطرات شیرین مان، همانجا که تمام تلاش ما برای زیستن در طی آن منجر به  برجا ماندن اثری از "من" انسان می شود. باور کردنی نیست.

پس کجاست زمین ما، نه! کهکشان ما، نه! مجموعه ی راه شیری ما ...وای خدای من ما که هیچیم! زمین که ناپیداست و پشیزی بیش نیست، پس کشورمان، هیچ ...خودمان یعنی چه؟

خودمان، انسان ها را می گویم. خودم را و متعلقاتم، این من عاصی و همیشه معترض با ناله ها و فریادهای مکررش، چگونه شنیده می شود، دیده می شود و خوانده می شود. این تلاش ها برای به دست آوردن کم و بیش، این زیر آب زدن ها، جا خالی کردن ها، بالا و پائین کردن ها، هل زدن ها، خواستن ها و.... وای به راستی در کجای این تصویر می گنجد؟

ذره ای بیش نیستیم، نا چیز تر از آنچه ارزش دیده شدن در این تصویر را داشته باشد. باشد کیفیت بالایش را هم ببینید، روی آن زوم کنید بزرگش کنید، زیر و رویش کنید ولی قسم می خورم حتی نمی توانید زمین را پیدا کنید چه رسد به خودتان.

باشد، حضرت والا! حالا که دست کم با یکی از نماهای ممکنی که تو می توانی از آن به ما بنگری آشنا شدم، دیگر وقت و بی وقت مزاحمت نمی شوم. داد و فریاد راه نمی اندازم که آی بزرگ بی انتها با ما زمینی مواجه شو، ما را همانطور که محدودیم ببین، و با دل ما همانطور که کوچک است و ناچیز رفتار کن!
باشد، مزاحمت نمی شوم چون حالا بهتر می بینم که وسعت نگاه تو چقدر پهناور است و من با تمام جست و خیز هایم شاید اصلاً در نظرت نیایم چه رسد که انتظار داشته باشم هنر نمایی هایم را هم ببینی!

ولی نمی دانم اینجا کجاست و تو چه می خواهی. من در این تصویر چه سهمی دارم و چه می خواهم به جای بگذارم. نمی دانم تو چگونه با من مواجه می شوی و می گویی بخوان مرا که از رگ گردن به تو نزدیک ترم. نمی دانم طنین فریادهای دوستت دارم تا چند کهکشان بالا می آید و کدامین فاصله ی نوری را در می شکند. وای خدایا، چه دانم های بسیار است لیکن من نمی دانم*....

*غزل شماره 1855دیوان شمس مولانا، همچنین بشنوید با صدای شهرام ناظری در جعبه ی موسیقی

+ Balatarin |